#شاه_کلید__پارت_284
شهاب درو باز کرد...صدای اقای حیدری اومد...هی وای من! لابد میخواد نیم ساعت اینجا بمونه!
خاک تو سرم! حالا چطوری فرار کنم؟! الان بچه ها نگران میشن! وایی! رزیتا خیلی خنگی ، دختره چلغوز!
چند دقیقه اون تو مونده بودم...سردم شده بود...!!! حتی سویی شرتمم نپوشیده بودم! سوز بدی هم میومد و از سرما دندونام بهم میخورد! ولی بازم باید تحمل میکردم! اه! خیلی خنگم! حداقل میرفتم تو اتاقش! با حیدری که نمیرن تو اتاق...صداهاشون نمیومد ولی من از پشت شیشه دید میزدمشون! ولی چون پرده داشت و حیدری هم حواسش نبود، نفهمید که من اینجام! ولی شهاب همش مراقب بود حیدری نگاهش نیوفته این طرف یا یه وقت هوس سیگار نکنه و به بالکن نزدیک نشه! همینطور راه میرفتم و دستامو به دهنم نزدیک میکردم و ها میکردم...دیگه نمیتونستم وایسم! از طرفی دستشویی هم نرفته بودم و با وجود سرما دستشویی ام گرفته بود! یعنی دلم میخواست خودمو از همینجا پرت کنم پایین! باز راه رفتم ولی گرم نمیشدم هوای مشهد بیشتر از اونچه که فکرشو میکردم سرد بود!!!
دقیقا حدود 45 دقیقه صبر کردم...!!! شهاب در بالکنو باز کرد! من که دیگه از سرما منجمد شده بودم با باز شدن در خودمو ولو کردم تو بغل شهاب...دندونام همینطوری بهم میخورد خیلی وضع خرابی بود! یه سرما خوردگی مشتی رو شاخش بود! شهاب کشون کشون منو برد سمت مبل...
شهاب دستشو گذاشت رو گونه امو گفت:
ـ وای رزیتا چرا اینقدر یخی؟! دختر این چه کاری بود؟! بالکنم شد جا؟!
نگاه عاقل اندرسفیهی بهش انداختم و همینطور که از سرما میلرزیدم گفتم:
ـ تقصیر خودت بود! هولم کردی منم پریدم تو بالکن!
شهاب خندید و رفت تو اتاق و چند ثانیه بعد با کاپشن گرم خودش اومد...ای جون ، ای جون این سرما خوردگی خوردن داره!!!!!!!!!! شهاب کاپشنشو شخصاً خودش کرد تنم و برام چایی آورد! بچم کدبانوییه واسه خودش! دستامو حلقه کردم دور لیوان چایی تا گرماش به دستام هم سرایت کنه ولی نکرد که نکرد!!! هم خنده ام گرفته بود هم ذوق کرده بودم از این همه توجه شهاب...!!! دلم نمیخواست اصلا از اونجا برم بیرون...هنوز سرما از تنم بیرون نرفته بود به خاطر همین کاپشن رو بیشتر به خودم چسبوندم! به خاطر گرمای کاپشن و بخاری که شهاب روشن کرده بود چشام داشت گرم میشد ولی هنوز سرد سرد بودم که شهاب گفت:
ـ میخوای بغلت کنم گرمت شه؟!
لای یکی از چشمامو مثه جغد باز کردم و به شهاب که صورتش جلو صورتم بود نگاه کردم...اخمی کردم و برخلاف میلم گفتم:
ـ نه خیر لازم نکر....
ولی شهاب کار خودشو کرد و مچ دو دستمو با یه دستش گرفت و قشنگ تو بغلش جا گرفتم...مثه یه بچه که میچسبه به بغل مامانش منم چسبیده بودم به شهاب و همینطور نفسای عمیق میکشیدم....دور از چشم شهاب یه لبخند زدم و زود جمعش کردم که نبینه....یکم خجالت میکشیدم به خاطر همین سعی کردم ازش دور بشم که منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت:
ـ اه رزیتا یه دقیقه اروم بگیر...! نترس نمیخورمت میخوام فقط گرم شی!
دستشو از دور مچم جدا کرد و انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد...تعجب کردم ولی با خودم گفتم شاید اینم یکی از اصول گرم کردنه! یکم که گذشت دیدم بچم اصلا تکون نمیخوره! سرمو از رو سینه اش بلند کردم و گفتم:
ـ شهاب تو گرمت نشد؟! من گرمم شدا...
شهاب ـ نه من خوبم! میخوای بری؟
دلم نمیخواست از این آغوش گرم حتی یه لحظه هم جدا شم...گرمی بغل شهاب از صدتا بخاری و چایی داغ هم بیشتر و لذت بخش تره!!! ولی با این حال از بغلش بیرون اومدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com