#شاه_کلید__پارت_283


ته دلم غنج رفت از غیرت شهاب! هیچ کس برای من غیرتی نشده بود! هیچ کس!

من ـ خب شهاب...من از تو انتظار نداشتم! کارت مثه لج و لجبازیای این بچه ها بود! حالا هم که چیزی نشده! ولی خب ناراحتم کردی...

شهاب ـ حالا این هیچی! اون چه سر و ریختی بود اومدی جلو اون یارو؟!

من ـ شهاب! من فکر کردم نامداریه! اذیت نکن دیگه!

شهاب پوفی کرد و گفت:

ـ رزیتا معذرت میخوام! درک کن! منم غیرت دارم...گفتم که مغزم اون موقع یاری نمیکرد...واقعا از خودم نا امید شدم که درباره ات همچین فکری کردم! ببخشید...حالا چطوری از دلت دربیارم؟!

وای خدا...ای جونم! این شهابه؟ چه مهربون شده...وای خدایا منو بگیر!

من ـ نمیدونم...خب...

شهاب چند قدم نزدیک شد و گفت:

ـ نظرت درباره این چیه؟

با تعجب نگاش کردم و گفتم:

ـ چی؟

شهاب با شیطنت زل زد تو چشام و گفت:

ـ این؟!

هر لحظه گیج تر میشدم! این چیه؟!

من ـ چـــی؟!

شهاب با یه قدم خودشو به من نزدیک کرد و کمرمو گرفت...تازه فهمیدم این چیه! داشت سرشو نزدیک صورتم میاورد و مثه دفعه قبل داشت نزدیک و نزدیک تر میشد...اینبار دیگه نمیتونستم برم عقب...خیلی سریع سرشو آورد جلوی لبم که تو عمل انجام شده قرارم بده که صدای در بلند شد! مثه اینایی که مچشونو گرفته باشن جفتمون هول شدیم! همینطور اون کسی که پشت در بود در میزد...بدبخت سر آورده بود! سریع از شهاب جدا شدم و یه دور کامل دور خونه گشتم و اخرش پریدم تو بالکن تا قایم بشم!


romangram.com | @romangram_com