#شاه_کلید__پارت_281
ـ بفرمایید؟!
اخوی ـ سینی پذیراییتون لطفا!؟
مهرناز سینی رو داد به من که بدم به اخوی! وقتی دادم بهش سریع در و بستم و گفتم:
ـ الهی بمیرید!
پارمیس ـ لطف داری!
حالا اخوی به درک! الان شهاب راجع به من چی فکر میکنه؟! ای وای کاش قبلش میپرسیدم کیه!
وایی! گند زدم رفت! حالا شهاب خوب بلده تلافی کنه!
اونشب اصلا نتونستم بخوابم! هم به خاطر تکونای قطار هم به خاطر شهاب! ای بابا...مگه من از قصد اونکارو کردم؟! اه! چی میشد مانتو و مقنعه امو درنمیاوردم! با اینکه نصف شب بود ولی هیشکی نخوابیده بود...!!!
توهمین فکرا بودم که دیگه کم کم چشام گرم شد و طولی نکشید که خوابم برد...
صبح با تقه های شدیدی که به در میخورد از خواب پریدم! اینقدر خوابم میومد که چشامو به زور باز نگه داشته بودم و خمیازه کشیدنم بند نمیومد! دیگه فکم درد گرفته بود!مهرناز و ارمینا هم بلند شده بودن ولی بازم رو مبل ولو بودن! صدای در زدن رو نروم بود... به زور به هیکلم تکونی دادم و درو باز کردم...خانم نامداری نکبت بود! گفت وسایلمونو جمع کنیم بریم!
دوباره شهابو دیدم که داشت رد میشد...اینبار حتی نگاهمم نکرد...از همون فاصله هم میتونستم سرمای نگاهشو تشخیص بدم! وای...صالحی که از کنارش رد شد لبخند زد! میدونستم میدونه که دارم میبینم! از لج من اینکارو کرد! وگرنه شهاب همچین آدمی نیست! اصلا...شهاب همیشه اینطوری تلافی میکنه...
***
ـ بچه ها برید تو اتاقای خودتون...مهرناز بیا کلید رو بگیر برو...سرگروه ها بیاید کلید رو بگیرید!
مهرناز رفت کلید رو گرفت و باهم رفتیم بالا...با چشم دنبال شهاب میگشتم ولی پیداش نبود...دلم گرفته بود و میدونستم اگه یکم بیش از حد حرف بزنم بغضم سرباز میکنه...دوباره داشتم میشدم همون موجود ضعیف که از عشق به این ذلت میوفته!
بیخیال این فکرا چمدونمو مثه لک لک به زور از پله ها بردم بالا...!!! اسانسور پر بود و منم حوصله صبر نداشتم!
وقتی رسیدم به اتاقمون، اول از همه ولو شدم رو تخت...دلم گریه میخواست! باز دارم شکننده میشم! به خودم اومدم و رو تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم...اصلا همین الان، همین لحظه میرم در اتاقشو میزنم و میکشمش یه گوشه و ازش سوال میپرسم که چرا؟ چرا همچین میکنه؟! اصلا برام مهم نیست کسی ببینه! خیلی ناگهانی و با خشم از تخت پایین اومدم و قبلش چمدونمو گذاشتم روش تا کسی این تخت رو صاحب نشه! از اتاق خارج شدم و درو محکم کوبیدم بهم و به سوالای بچه ها هم که کجا میری توجهی نکردم...
اتاق شهاب طبقه بالا بود...میدونستم که دوباره شعار دادم! داشتم خدا خدا میکردم که فقط حیدری نباشه! اما وقتی یادم اومد که حیدری شوهر اکبریه خیالم راحت شد که شهابتنهاست! ای جون ، ای جون! وقتی رسیدم طبقه بالا سر دوراهی مونده بودم که کدوم اتاق شهابه! وقتی کفشای یه زن رو پشت در دیدم خیالم راحت شد! در سمت چپ اتاق شهابه...چند دور در زدم که بالاخره شهاب درو باز کرد...شهاب وحشت زده به من نگاهی انداخت و بعد سرکی تو راهرو کشید و بازومو گرفت و کشوندم تو اتاق...
romangram.com | @romangram_com