#شاه_کلید__پارت_280
سینی رو دادم بهش و رفت! دوباره درو قفل کردم و آرمینا گوشیشو در اورد! خیلی صحنه باحالی بود! یکم دیگه رمان خوندم که مهرناز شروع کرد به ضرب گرفتن رو میز...
من ـ مهری چیکار میکنی؟
مهرناز ـ حوصله ام سر رفت! من اهنگ میزنم شما برقصید...!!!
نگاه عاقل اندسفیهی بهش انداختم و گفتم:
ـ عزیز دلم ، دلت هوای نامداری رو کرده؟!
مهرناز ـ اوووووف! بره بمیره ایشالا!
من ـ هیــــن! نگو! دلت میاد؟!
همه بچه ها یهو باهم گفتن:
ـ ایــش چندش!
چون میدونستم همه از نامداری بدشون میاد این بهترین راه واسه اذیتشون بود!
دوباره صدای در اومد...
مهرناز ـ اه لامصبا! رزیتا پاشو برو درو باز کن!
من ـ مگه من درباز کنم!؟
مهرناز ـ کم حرف بزن!
با غرغر بلند شدم و بی مقدمه درو یهو باز کردم...فکر کردم نامداریه که با دیدن اخوی جلوی در قلبم اومد تو شرتم و بدتر از اون شهاب که از کنار اخوی رد شد و نگاه وحشتناکی به خاطر سرو وضعم بهم انداخت ، باعث شد قلبم اصلا گیر کنه همونجا...!!!!!!!!!!! به خودم اومدم و سریع درو بستم...!
به پشتم که نگاه کردم بچه ها با چشمایی به گندگی نعلبکی زل زده بودن به من!
من ـ زهر مار! هی درو باز کن درو باز کن!
دوباره لای درو یکم باز کردم و فقط دستامو اوردم بیرون و گفتم:
romangram.com | @romangram_com