#شاه_کلید__پارت_279


ـ نوکر بابات...

آرمینا یهو گفت:

ـ رزیتا!

سویی شرتمو که رو صندلی افتاده بود رو پرت کردم سمتش و خورد تو صورتش که خنده اش به هوا رفت و بقیه هم میخندیدن!

زیر لب غرغری کردم و گفتم:

ـ نوکر بابات...

که آرمینا سریع وسط حرفم پرید و گفت:

ـ رزیتاست!

کفری شدم و سویی شرتمو که رو صندلی افتاده بود رو پرت کردم که خورد تو صورتش و خنده اش به هوا رفت و بقیه هم خندیدن...!!!

من ـ امیره!

آرمینا ـ هوو...!

من ـ تو کلات!

نسیم ـ ای بی ادبیاتا! یادم باشه به خانم حمیدی بگم ادبیاتتون خیلی ضعیفه!

دوباره همه خندیدیم و آرمینا هم به حرف زدن با اقاشون اینا مشغول شد! مثه اینکه اینجا فقط من تنها بودم...! درحالی که شهاب تو کوپه بغلی بود! یه رمان از تو کیفم برداشتم و برای اینکه حوصله ام سر نره شروع کردم به خوردن که دوباره در زدن...همه مانتو مقنعه اشونو دراورده بودن...آرمینا موبایلشو انداخت تو کیفشو من قفل درو باز کردم...خانم نامداری بود...

نامداری ـ بچه ها چاییاتونو نمیخورید؟

من ـ نه مرسی خانوم!

نامداری ـ پس بدین من ببرم!


romangram.com | @romangram_com