#شاه_کلید__پارت_277
ـ براتون چایی آوردم! لطفاً بخورید ببرم!
و فلاسک چایی رو داد دستم و زود از اونجا دور شد! به بچه ها گفتم چایی میخورید که همه مخالفت کردن منم داد زدم:
ـ ولی ببخشید ما چایی نمیخوریم!
که یهو یکی از اون پشت مشتا داد زد:
ـ نمیشه شما باید همه چی بخورید!
بچه ها پشت من خنده اشون گرفته بود حالا منم کفری شده بودم و گفتم:
ـ ولی ما نمیخوریم بیاید ببرید لطفا میمیونه ها!
اقای اخوی ـ حالا بمونه میخورید!
ای تو روح حرف نشنفت!
تا درو با پام بستم همه بچه ها یهو زدن زیر خنده!
آرمینا ـ وای رزیتا خیلی باحال خیط شدی! وای خیلی باحال بود!
چایی رو گذاشتم رو میز و گفتم:
ـ زهر مار! هیچکی لب به اون چایی نمیزنه ها! مرتیکه عوضی! دستم خسته شد!
پارمیس ـ اووو! چقدر غر میزنی خب!
من ـ خب وایساده با من کل کل میکنه!
romangram.com | @romangram_com