#شاه_کلید__پارت_275


نسیم ـ علیرضا رو میگه! دیشب باهاش بیرون رفته! مثه اینکه رابطشون داره جدی میشه!

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ اووووف! مگه چند وقت میگذره؟! چقدر زود! بابا شما معرکه اید! یکی بیاد منو نجات بده از دست شه...

یهو پشیمون شدم! به جز مهرناز و آرمینا کسی نمیدونه شهاب تو زندگی من نقشی داره!

من ـ ازدست شهرزاد! کشت منو!

نسیم ـ شهرزاد کیه؟!

وایی بازم گند زدم!

من ـ اوم...دوست دختر...دوست دختر امینه!

نسیم دستاشو بهم کوبید و گفت:

ـ ایول بالاخره این داداش پاستوریزه ات یه تکونی به خودش داد!

من ـ خفه شو!

نسیم ـ ای بی ادب! حیف که اکبری اینجا نشسته وگرنه یه چی میگفتم که به درد سنت نمیخوره!

من ـ برو بابا!

چشمام به اتوبوسی بود که کنارمون بود...شهاب داشت با یکی از معلما حرف میزد...حرصم گرفت! من اینجا دارم از دلتنگی میمیرم اون داره با معلمه حرف میزنه! دلم میخواست دندونای خانوم صالحی رو تو دهنش خرد کنم! لامصب بیشعور! با معلم مردِ دم بخت صحبت میکنه! عوضی! تصمیم گرفتم بیخیال باشم و مثه بقیه خوش بگذرونم! پس با بچه ها همراهی میکردم و آهنگ میخوندم! آرمینا مسخره بازیش گل کرده بود...من و مهرناز از خنده غش کرده بودیم! نسیم و سارا هم مثه ما شکمشونو گرفته بودن و ریسه میرفتن! پارمیسم به آرمینا ملحق شده بود و با نگار اینا مسخره بازی درمیاورد و ادای معلمارو در میاوردن! ادای خانم اروانی رو هم درآوردن! برعکس همیشه اینبار اخم کردم...آرمینا و دوستامم چیزی نگفتن ولی بقیه که نمیدونستن! به کارشون ادامه میدادن و من حرص میخوردم!

بگذریم از اینکه من تو اتوبوس چقدر حرص خوردم! وقتی رسیدیم به راه آهن شهابو دیدم که داره میاد به سمتمون! نیشم شل شد ولی وقتی شهاب از کنار اکیپمون گذشت لبخند رو لبم ماسید و مات و مبهوت به رفتن شهاب نگاه میکردم!!! یعنی چی؟! من اینجا بوقم؟! مرتیکه عوضی رفته با خانم صالحی حرف میزنه! یکی بگه مگه صالحی هم سن توئه مگه نکبت؟! حالا نه اینکه خودم خیلی همسنشم! شهاب از اینکه حالمو گرفته بود لبخند پیروزمندانه ای زد که یه تای ابروم از تعجب بالا رفت! مگه من چیکارش کردم که داره تلافی میکنه؟! آرمینا سقلمه ای بهم زد و اونم با تعجب به شهاب اشاره کرد! واه! شوهرم دیوونه شده! سعی کردم بی تفاوت باشم و این سفر رو به خودم زهر نکنم!تقریبا یه چهل و پنج دقیقه ای اونجا علاف بودیم که وقتی صدامون کردن واسه سوار شدن انگار دنیارو بهمون دادن!!! ما شیش نفر تو یه کوپه بودیم و شهاب و اقای حیدری هم که ماشالا به جونش همیشه باهامون بود و من تازه فهمیدم که شوهر خانم اکبریه، تو یه کوپه بودن!

تو کوپه ما فقط پارمیس و نسیم شلوغ میکردن و مهرناز و آرمینا باهم حرف میزدن و سارا هم از شایان برای من میگفت! میخواست واسه ولنتاین یه پیانوی کوچولو دکوری واسش بخره! تا اینجاشو فقط گوش دادم ولی از بقیه حرفاش سر در نیاوردم چون فکرم پر کشید به سمت شهاب که الان داره چیکار میکنه! اصلا من چیکار کردم که سزوار این رفتارشم؟! فقط شهاب خان من تورو یه گوشه گیر بیارم! پدرتو درمیارم!

ناراحت و مغموم یه گوشه نشسته بودم و تظاهر میکردم دارم به حرفای سارا گوش میدم که یهو دیدم همه ساکت شدن...!


romangram.com | @romangram_com