#شاه_کلید__پارت_274
همینطور که زیر لب غر غر میکردم چمدونمو برداشتم و اول از همه از شوهر خاله ام خداحافظی کردم...بعدش بابامو یه ماچ آبدار کردم و بعد از اون خاله رو بغل کردم و صورتشو بوسه بارون کردم...! دلم برای همشون تنگ میشد! خیلی زیاد! از زیر قرآن رد شدم و مامانو با تمام وجود بغل کردم! مامان برای اینکه جو رو عوض کنه با خنده گفت:
ـ خجالت بکش دختر مگه میخوای بری سفر قندهار!
اینو درحالی گفت که اشک تو چشماش جمع شده بود! خب نگران بود! ولی این سفر فقط 5 روز بود!
به هرسختی بود ازشون دل کندم و دستمو تو دستای منتظر شهاب گذاشتم و با بسم الله از خونه خارج شدم...
دلم شور میزد...میترسیدم کسی مارو باهم ببینه! کلا هروقت باهم میخواستیم بریم مدرسه دل شوره میگرفتم! خیالم از خانم اکبری راحت بود اما درباره بچه ها دلم شور میزد چون شایعه درست میکردن خفن!
تا رسیدن به مقصد هیچ حرفی نزدم اونم تو سکوت رانندگی میکرد...دلم میخواست مثل فیلما دستاشو که رو دنده اس بگیرم و فشار بدم و بهش بگم خیلی دوستت دارم! ولی این جوگیر بازیا به من نیومده! وقتی نزدیکای مدرسه شدیم، از ماشین پیاده شدم و از در کوچیکه وارد شدم....چمدونم خیلی سنگین بود و به زور حملش میکردم!وقتی وارد شدم انگار دنیارو بهم داده بودن خودمو ولو کردم رو صندلیایی که نزدیک در بود که خانم محسنی با تعجب نگاهم کرد! فهمیدم بهش سلام نکردم!
من ـ سلام خانم محسنی خسته نباشید!
خانم محسنی که حالا خوشحال شده بود گفت:
ـ ممنونم مامان!
کلا این بشر عادتش بود به همه بگه مامان!
چمدونمو به زور بردم تو حیاط و یه دور همه رو از نظر گذروندم که آه از نهادم بلند شد! یاسمنم تو این سفر با ماست! وقتی چشمش به من افتاد خواست بیاد طرفم که شکر خدا آرمینا اینا نجاتم دادن! نمیدونم چرا ولی از نزدیک بودن با یاسمن ترس به وجودم چنگ مینداخت! خب معلومه! کسی که یه روز قصد جونتو کرده باشه و بخواد باهات دوست باشه باعث ترست میشه!
بعد از سلام و احوال پرسی مفصل با دوستان ، خانم نامداری صدامون کرد تا یه سری تذکر راجع به اردو بده! با چشم دنبال شهاب میگشتم...دلم میخواست اتاق نزدیک اتاق ما باشه....ولی این غیر ممکن بود! هوا خنک بود ولی میگفتن مشهد سرده! امیدوارم که زیاد سرد نباشه چون از سرما خوشم نمیاد!
بعد از نیم ساعت علافی بالاخره سوار اتوبوس شدیم....از شانس بد من، شهاب تو اتوبوس شماره دو افتاد و ما تو اتوبوس شماره یک! و بدترش این بود که یاسمن هم اتوبوس شماره دو بود! مهرناز که فهمید دارم حرص میخورم و ناراحتم سعی کرد جو رو عوض کنه! ولی نمی شد، من شهابو میخواستم...
مهرناز ـ در هر حال من عاشقش شدم! نمیدونم چطوری!
با گیجی گفتم:
ـ عاشق کی؟!
که با یه پس گردنی از طرف مهرناز مواجه شدم!!!
مهرناز ـ من نیم ساعته اینجا دارم زر میزنم اونوقت ایشون میگه عاشق کی؟! تو هپروتیا!
romangram.com | @romangram_com