#شاه_کلید__پارت_273
انگشتامو تو هم میپیچونم...خواستم بگم "چه خبر؟!" که همزمان با من شهابم گفت چه خبر؟!
حسابی خنده ام گرفته بود چون هیچ حرفی نداشتیم و حالا هم یهو یه بحثو پیش گرفتیم!
خواستم بگم تو بگو! ولی این تو بگوی منم با شهاب همزمان شد!
شهاب لبخند زد و گفت:
ـ هیچی خبری نیست! مشقاتو نوشتی؟!
با خجالت لبخندی زدم و گفتم:
ـ آره کارامو کردم استاد!
شهاب یه تای ابروش از تعجب بالا رفت و گفت:
ـ رزیتا تنت میخاره؟!
با تعجب بهش زل زدم و گفتم:
ـ نه من تازه حموم بودم!
با این حرفم پقی زد زیر خنده! از خنده های شهاب منم خنده ام گرفته بود...بین خنده گفتم:
ـ به چی میخندی؟!
شهاب ـ منظورم اینه که دلت کتک میخواد هی استاد استاد میکنیا!
نفس راحتی کشیدم از اینکه شهاب کلا اشاره ای به اون اتفاق نمیکنه! این کار منو راحت میکنه! هرچند شهاب به خاطر هوس اونکارو کرد! اگه به عشقش اعتراف نمیکنه پس چه معنی داره این بوسه؟! دوباره نگاهم رنگ غم به خودش گرفت...چقدر من بدبختم!
***
ـ رزیتا بدو دیـگه!
romangram.com | @romangram_com