#شاه_کلید__پارت_272
من ـ ولی خاله...مثه اینکه شما این قضیه ازدواج رو جدی گرفتید؟!
خاله دستشو رو شونه ام گذاشت و همینطور که ماساژ میداد گفت:
ـ ساده ایا! شهاب از تو خوشش میاد! چرا جدی نگیرم؟!
با اینکه من از خدام بود و با این حرف خاله انگار بال درآورده بودم ولی گفتم:
ـ پس احساس من چی؟!
خاله نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت و خیلی خودمونی و جوری که به دور از انتظار بود گفت:
ـ خیلی ببخشیدا! پس عمه من بود چسبیده بود به شهاب؟!
و ابروهاشو چند بار بالا داد...از شدت تعجب نمیدونستم تو افق محو شم یا آب شم برم تو زمین؟!
خاله که دید چشمای من قصد ندارن به حالت عادیشون برگردن گفت:
ـ ببخشید دخالت کردم ولی من خواب بودم تو اومدی! بعد شهاب اومد خواستم سلام کنم بهتون که دیدم سرتون گرمه ساکت شدم رفتم تو اتاق! وگرنه شما تنها نبودید!
لبمو گزیدم و بدون حرف ظرف اخری رو هم شستم و خواستم برم که خاله گفت:
ـ خجالت بهت نمیادا رزیتا!
لبخند نیمه جونی زدم و خواستم برم بالا که خاله گفت:
ـ رزیتا پیش شوهرت بشین!
من ـ اما خاله....شاید شهاب خوشش نیاد!
خاله ـ تو هرکاری من میگم بکن!
مات و مبهوت سری تکون دادم و رفتم تو سالن و روی مبل کناریه شهاب نشستم! خاله با چشم و ابرو اشاره میکرد که برو پیش شهاب بشین! بالاخره خاله اس دیگه احترامش واجبه! ولی از اونجایی که یه نمه مغرورم از جام بلند شدم و رفتم سمت میز و یه نگاه به میوه ها انداختم که مثلا من با این میز کار دارم! بعدشم اومدم نشستم پیش شهاب که داشت روزنامه میخوند! به خاله نگاه کردم...خنده ام گرفته بود...همچین با لبخند نگاه میکرد انگار داره فیلم سینمایی نگاه میکنه!
شهاب وقتی دید من کنارش نشستم روزنامه رو گذاشت یه کنار و بهم نگاه کرد...خیلی زود رومو برگردوندم تا نگاهم به نگاهش نیوفته! حتی میتونم تشخیص بدم تو نگاهش شیطنت موج میزنه!
romangram.com | @romangram_com