#شاه_کلید__پارت_269
در یخچالو باز کردم و سرمو بردم توش تا از حرارت صورتم کم بشه! وای خدای من...با اینکه این بوسه حتی 3 ثانیه بیشتر طول نکشید ولی برای من به قدری لذت بخش بود که نمیتونم توصیفش کنم! قلبم از شدت هیجان انگار وایساده بود!!!!! تاحالا اینقدر هول نشده بودم...!
مامان ـ رزیتا! تو یخچال چیکار میکنی نیم ساعته؟!
با صدای مامان هول شدم و خواستم سرمو بیارم بیرون که محکم خورد به طبقه بالای یخچال و کلی درد گرفت! آخ یواشی گفتم و همینطور که سرمو میمالیدم جواب دادم:
ـ سلام مامان! ببخشید حواسم پرت شد یادم رفت چی میخواستم!
چشمم به آب افتاد و گفتم:
ـ آهان...! آب میخواستم!
وبطری آب مخصوص خودمو برداشتم و همون یه ذره ای که تهش بود رو یه نفس سر کشیدم...
سریع در یخچال رو بستم و رفتم سمت مامان و بوسه سرسری به گونه مامان زدم و بی حرف و به سرعت از کنار شهاب رد شدم...وای اینقدر هیجان زده بودم که حتی یادم رفته بود نفس بکشم! چندتا نفس عمیق پی در پی کشیدم که عطر شهاب مشاممو پر کرد! مثه اینکه با عطر دوش گرفته بود!
وارد اتاق که شدم خودمو محکم پرت کردم رو تخت! دلم میخواست از شدت خوشی جیغ بزنم!
ولی با نا امیدی هیجان رو تو خودم خفه کردم و به سقف خیره شدم و باز رفتم تو فکر...
رزیتا بوسه تو با عشق بود مال شهاب چی؟! رزیتا چرا عقب نکشیدی؟! با خودت فکر نکردی اینم مثه سپهر؟! رزیتا داری خودتو ارزون میفروشی!
از رو تخت بلند شدم و سرمو گرفتم بین دستام...این وجدان بازم پیداش شد! معلوم نیست اون موقع کدوم گوری بوده!
من هنگ کرده بودم، من عاشق شهابم، من محرمشم!!! خدایا چی دارم میگم؟! وای اینارو ول کن! حالا منچطوری جلوی شهاب رژه برم؟!
وقتی بهش فکرم میکنم قلبم تند تند میتپه! ولی....وای من چطوری به شهاب بگم...جریان سپهر...اگه بفهمه شاید از من بدش بیاد!
دوباره مثه این دیوونه های تیمارستانی خودمو پرت کردم رو تخت! نمیدونم چرا ولی دلم خیلی گرفته بود....دوباره خاطراتم با سپهر داشت جون میگرفت! باید امروز عقب میکشیدم! باید زودتر سینه شهابو فشار میدادم و از آغوشش میومدم بیرون! این یعنی پس زدن...وای من نمیتونم شهابمو پس بزنم...با یه بوسه که شهاب مال من نمیشه! من قلبشو میخوام...خدایا...دلم میخواست بنای گریه بذارم و امروز هرچی تو دلم هست رو خالی کنم! ولی نمیتونم...باوجود شهرزاد ، شهاب، مامان ، بابا....در و قفل کنم نگرانم میشن! من که الان باید خوشحال باشم؟! پس چرا اینطوری شدم؟! کاش سپهری وجود نداشت هیچ وقت! کاش چشمامو بیشتر باز میکردم...کاش میدونستم شهاب چه حسی نسبت به من داره! میتونم بهش اعتماد کنم؟! من به سپهر اعتماد کردم...ولی اون خردم کرد....به شهاب نمیاد دختر باز باشه...! یعنی اصلا نمیاد....برعکس سپهر که صفتش بود! سپهر دختر باز!
دوباره صدای وجدانم بلند شد" تو حق نداری شهاب رو با سپهر مقایسه کنی! تو واقعا یه مرد واقعی رو با یه پسر بچه مقایسه میکنی که حتی بلد نیست شلوارشو بکشه بالا؟! حالا اتفاقیه که افتاده!رزیتا خودتو جمع کن، نباید کز کنی یه گوشه و زانوی غم بغل بگیری..."
خب پس چیکار کنم؟
romangram.com | @romangram_com