#شاه_کلید__پارت_268
ـ ولی این دهنیه! بعدشم این دستاتو از دور کمرم بردار!
شهاب دستاشو از روکمرم برداشت و تو یه حرکت آلوچه رو از دستم قاپید...خندیدم و از رو اُپن پریدم پایین و گفتم:
ـ حق نداری بهش لب بزنی!
شهاب دوباره چشمکی بهم زد و گفت:
ـ مطمئنی؟!
با خنده گفتم:
ـ آره مطمئنم!
به سمتش رفتم و خواستم آلوچه رو از دستش بگیرم که دستاشو برد بالا! منم رو انگشتای پام وایسادم تا قدم بهش برسه ولی ماشالا از زرافه خودمون (سپهر) هم بلند تر بود! با خنده دستمو بلند کردم تا الوچه رو بگیرم ولی نتونستم! دست از پا دراز تر به شهاب نگاه کردم که خندید و دقیقا از همون وری که من از آلوچه خورده بودم ، خورد! همینطور مات و مبهوت بهش خیره شده بودم که گفت:
ـ میخوری؟!
خندیدم و با یه لحن بامزه گفتم:
ـ نه خیلی مرسی!
ولی خواستم با یه حرکت غافلگیرانه آلوچه امو ازش پس بگیرم ولی شهاب از من زرنگ تر بود و آلوچه رو دوباره برد بالا که اینبار چسبیدم بهش! شهابم نامردی نکرد و مثه قبل دوباره کمرمو گرفت و فشار داد تا دستم به آلوچه نرسه!
شهاب ـ هرچی هم زور بزنی نمیتونی اونو بگیری!
من ـ مطمئنی؟!
شهاب لبخند قشنگی زد و گفت:
ـ آره مطمئنم!
اینبار به جای آلوچه خیره شدم به چشمای شهاب...دوباره داشتم تو شب چشماش غرق میشدم، درست مثل بار اول...دست شهاب که تا اون لحظه بالا مونده بود اومد پایین...دستشو رو سمت راست کمرم حس کردم...همیشه فکر میکردم فقط تو چشمای رنگی میتونی غرق شی! افکار بچگونه ای داشتم! ولی اینبار من داشتم تو شب غرق میشدم...حس میکردم چشمای شهاب داره نزدیک میشه...اینقدر نزدیک که حتی نفساشو هم روی پوست صورتم حس میکردم...نفسمو حبس کردم ، دیگه تاب خیره شدن تو چشماشو نداشتم ، سرمو انداختم پایین که نگاهم رو لبای نیمه باز شهاب زوم شد! حس کردم نفس کم آوردم نفسمو با پوف دادم بیرون و فشار دستای شهاب رو کمرم زیاد شد و اینقدر به شهاب نزدیک شده بودم که اگه یه حرکت کوچیک میکردم لبام رو لبای شهاب قرار میگرفت....بلاتکلیف مونده بودم که گرمی لباشو رو لبام حس کردم...اینقدر گر گرفتم که حرارت از تمام بدنم میزد بیرون!!!مغزم قفل کرده بود و نمیتونستم از جام تکون بخورم! دروغه اگه بگم دلم میخواست ازش فاصله بگیرم!
ولی با صدای چرخش کلید مغزم شروع به فعالیت کرد و با دستم سینه شهابو فشار دادم و ازش دور شدم و رفتم سمت یخچال!!!(جا قحط بود؟!)
romangram.com | @romangram_com