#شاه_کلید__پارت_267


نزدیک بود از رو اُپن بیوفتم که اگه شهاب دستشو دور کمرم حلقه نکرده بود میوفتادم! با چشمای گرد شده نگاهش میکردم! این چطوری اومد تو؟! دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:

ـ وای شهاب ترسوندیم تو چطوری اومدی تو؟!

کلیدشو جلو چشام به حرکت در آورد و گفت:

ـ اینطوری! سوال بعدی؟

من ـ این چه طرز وارد شدنه بابا زهره ام پوکید!





شهاب ـ اینم یه مدلشه دیگه! چه بچه ی درسخونی هم هستی!

و به کتاب اشاره کرد! یهو نگاهش رفت رو دست من و گفت:

ـ منم میخوام!

من ـ چی؟!

شهاب ـ الوچه!

خندیدم و گفتم:

ـ تو کشو هست خب برو بردار!

شهاب همینطور به آلوچه من خیره مونده بود!

شهاب ـ همینو میخوام!این خوشمزه به نظر میاد!

با تعجب گفتم:


romangram.com | @romangram_com