#شاه_کلید__پارت_266

آرمینا یهو پقی زد زیر خنده که مهرناز خواست از اون پس گردنیارو معروفشو بزنه که آرمینا گفت:

ـ آی آی غلط کردم نزن!

خندیدم و گفتم:

ـ خب بعدش؟!

مهرناز دستشو گذاشت رو چونه اشو گفت:

ـ چی میخواستم بگم؟! آهان! داشتم میگفتم! اون روز بهش شماره امو دادم! خودش خواسته بود بعد تازه دیروز بهم زنگ زده! تقریبا یه ماه گذشته!

من ـ پس تو به خاطر این اینقدر خوشحالی؟!

مهرناز ـ آره دیگه! نمیدونی که! مگه ندیدیش؟!

من ـ چرا ! اره خب پسر خوبی هم هست! مهرناز سعی کن تورش کنی!

مهرناز چشمکی زد و گفت:

ـ خیالت تخت!

یکی محکم زدم تو بازوشو وگفتم:

ـ خاک عالم مثبتمونم منفی شد!

اون روزم مثه روزای دیگه با مسخره بازی گذروندیم! یاسمن از دور منو زیر نظر داشت و وقتی میدید نگاهش میکنم بهم لبخند میزد! خدا به داد برسه چون یاسمنم تو این اردو هست!

زنگ آخر دیگه واقعا جلوی خودمو گرفته بودم تا نخوابم! وقتی زنگ خورد مثه جت از کلاس خارج شدم و از بوفه پنج شیش تا الوچه خریدم چون حسابی هوس کرده بودم! واسه مهرناز و آرمینا رو هم دادم بهشون... سوار سرویس که شدیم میخواستم یکم بخوابم ولی مهرناز مخمونو با این علیرضا خان خورد!

وقتی رسیدم خونه هیچ کس خونه نبود...با بیحالی کیفمو پرت کردم یه گوشه و نشستم رو اُپن...مقنعه امو در آوردم و پرت کردم رو کیفم! ولی از این شلختگی ام کلافه تر شدم و با خودم گفتم:

ـ به تو استراحت نیومده! رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و دوباره با الوچه ها اومدم پایین! اضافه هارو گذاشتم تو کشو و خودم نشستم رو اُپن (جایی که ارادت خاصی بهش دارم همیشه!) شروع کردم به خوردن...!!! نگاهی به کنارم انداختم که با دیدن کیفم آه از نهادم بلند شد! دوباره یادم رفت این کیفو بردارم! بیخیالش شدم و از توش دفتر فیزیکو برداشتم تا ببینم واسه فردا چیکار داریم...همینطور که میخوردم وفیزیک میخوندم که با صدای شهاب که از کنار گوشم اومد هول شدم:

ـ اینجا هم جای درس خوندنه؟!

romangram.com | @romangram_com