#شاه_کلید__پارت_265
با اخم همینطور که گردنمو میمالیدم گفتم:
ـ وحشی این طرز زدنه؟!
مهرناز خندید و گفت:
ـ بهتر از این بلد نیستم!
خواستم حرفی بزنم که مهرناز گفت:
ـ وای بچه ها یه چیزی بگم؟!
با اشتیاق گفتم:
ـ بگو!
آرمینا ـ اره بگو ببینم چی میخوای بگی از صبح بی قراری میکنی!
مهرناز بشین بینیم بابای زیر لبی بهش گفت که خنده ام گرفت!
مهرناز ـ اون یارو علیرضا یادتونه؟!
من و آرمینا مثه این مونگولا زل زدیم بهم و سرمونو به چپ و راست تکون دادیم که یعنی نه!
مهرناز دستاشو به علامت خاک بر سرتون تکون داد و گفت:
ـ بابا همون دوست استاد! همون پسره!
بشکنی زدم و گفتم:
ـ آهـان! همون یارو...!
مهرناز ـ زهرمار! ترسیدم! نکبت! یارو چیه بیشعور! علیرضا همونیه که اون روز چشممو گرفته بود!
romangram.com | @romangram_com