#شاه_کلید__پارت_264
ـ مثه اینکه دیشب کوه کندیا! چه خبرته هی خمیازه میکشی؟! اون از سر کلاست اینم از این! اگه میدونستم فکر مشهد اینقدر ذهنتو درگیر میکنه اجازه نمیدادم بری!
به حالت عادیم برگشتم و گفتم:
ـ نیازی به اجازه تو ندارم!
شهاب با چند قدم خودشو به من رسوند و صاف تو چشام خیره شد و گفت:
ـ مطمئنی؟!
از این جذبه ای که تو صداش بود آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
ـ آره!
شهاب خواست حرفی بزنه که با اومدن آرمینا و مهرناز ازم فاصله گرفت و گفت:
ـ بعدا نشونت میدم مطمئنی یا نه!
یهو لرزم گرفت ولی بیخیال به آرمینا و مهرناز نگاه کردم...
مهرناز ـ سلام خانم دانش فر!
من ـ هان؟!
مهرناز خندید و گفت:
ـ خیلی شوتیا! مگه تو زن شهاب نیستی؟! میشی خانم دانش فر!
با خنده گفتم:
ـ حالا به جای پاچه خواری برین سر درستون تا ازتون نمره کم نکردم!
مهرناز یه پس گردنی بهم زد که نزدیک بود برم تو دیوار:
ـ خفه بابا! چه خودشم تحویل میگیره!
romangram.com | @romangram_com