#شاه_کلید__پارت_263


خاله کلی قربون صدقه ام رفت که پسرشو راضی کردم! باید کلی قربون صدقه خودش میرفت چون با اصرارای اون بود که شهاب راضی شد! شهاب با اینکه خیلی مغروره و به خودش متکیه ولی حرف مادرشو هیچ وقت زمین نمیندازه! سپهر خیلی پسر مامانی بود و بدون اجازه مامانش آبم نمیخورد! ولی شهاب متکی به خودشه ولی هیچ وقت به خودش اجازه نمیده که مادرشو ناراحت کنه...! برعکس من....چقدر مادرمو اذیت کردم!

سرمو تکون دادم تا فکرای آزار دهنده واردش نشن! بالاخره پسفردا میریم مشهد!

شهاب ـ من چی گفتم الان خانم خواجه وند؟!

با گیجی سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

ـ بله؟!

شهاب گفت:

ـ کجا سیر میکنید خانم؟!

من ـ همینجا...

شهاب ـ پس جواب سوال منو بدید!

من ـ معذرت میخوام متوجه نشدم!

شهاب که معلوم بود اعصاب درست حسابی نداره گفت:

ـ پس لطفا پاشین برید بیرون وقت کلاسو نگیرید!

با ناباوری زل زدم بهش و گفتم:

ـ ببخشید آقای دانش فر!

اینقدر این جمله مظلوم گفتم که سرشو برگردوند و ادامه درسشو داد...وای نزدیک بودا...چقدر امروز شوتم! سعی میکردم حواسمو جمع کنم ولی اینقدر کلاس خسته کننده بود که نمیتونستم توجه کنم! به جز معلمش ، بقیه کلاس حسابی کسالت آور بود!!!

زیــــــــنگ!

با صدای زنگ سرجام سیخ نشستم و کش و قوصی به بدنم دادم و از جام بلند شدم تا آرمینا بره بیرون! اینقدر کلاس امروز خسته کننده بود که همه یورش بردن سمت در و خارج شدن! آرمینا هم میخواست بره پیش مهرناز کتاب زبانشو بهش قرض بده! با خستگی خمیازه ای کشیدم و دوباره کش و قوصی به بدنم دادم که با صدای شهاب همونطور سرجام خشک شدم:


romangram.com | @romangram_com