#شاه_کلید__پارت_270
وجدان"الان پا میشی میری حموم، دیگه هم با من حرف نمیزنیا مردم فکر میکنن خل و چل شدی!!! بعدش خیلی شیک میری میشینی تو سالن انگار نه انگار اتفاقی افتاده!"
نه نه نه! چطور میتونم وانمود کنم؟!
"چطور جلوی سپهر خجالت نمیکشیدی؟!"
اینبار از شدت عصبانیت گر گرفتم...من اینقدرم دختر ولی نیستم برم بشینم پیش شهاب! پس حیام کجا رفته؟!شاید بهم محرم باشیم ولی کسی نگفته حق دارید همچین غلطی کنید! ولی فعلا بهتره جلو شهاب آفتابی نشم معلوم نیست چه فکری راجع بهم میکنه....
اینقدر با خودم کلنجار رفتم که بالاخره خسته شدم و رفتم حموم...
بعد از حموم رفتم سر درسام...بالاخره باید خودمو با یه چیزی سرگرم میکردم...!ولی خداشاهده اون صحنه از جلو چشام کنار نمیرفت! چشمای مشکی شهاب....و غرق شدن خاکستر چشمام تو اون چشمای به رنگ شب! وای طوسی و مشکی! چه قشنگ!
خاک بر سرت رزیتا الان باید درس بخونی این چیزا چیه هی بهش فکر میکنی؟! دیوونه!
دم به دقیقه به ساعت نگاه میکردم، یه نگاه به کتاب یه نگاه به ساعت....دلم میخواست برم بیرون، خیلی وقت بود دیگه مثه قدیم اشتیاقی برایحبس شدن نداشتم! الان که شهابو دارم حبس شدن بی معنیه برام....
بالاخره بعد از کلی انتظار در اتاقو باز کردم و خیلی متین رفتم تو آشپزخونه پیش مامان...داشت ظرف میشست...غرق کارش بود و هر ازگاهی با پشت دستش عرقای نداشته اشو پاک میکرد!!! هروقت خسته بود این حرکت رو انجام میداد...سلامی کردم که با لبخند جوابمو داد...رفتم کمکش...با کلی اصرار وادارش کردم که بره استراحت کنه...خیلی مضطرب بودم و با چشم دنبال شهاب میگشتم...وقتی صدای قدمای کسی رو شنیدم چشمامو رو ظرفا متوقف کردم و وانمود کردم دارم سخت کار میکنم! صدا داشت بهم نزدیک تر میشد...نفسم حبس شده بود....از رو به رو شدن دوباره با شهاب قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن...صدای قدما تند تر شد و بالاخره....
این دستای خاله بود که خیلی نرم دور کمرم قرار گرفت...آهی کشیدم که خاله گونه امو بوسید و گفت:
ـ خسته شدی؟!
من ـ نه خاله مگه کوه کندم؟!بالاخره باید یاد بگیرم!
خاله با دو انگشتش زد رو میز و گفت:
ـ زنم به تخته عروسم چشم نخوره!تو که ماشالا کدبانویی هستی واسه خودت!
خیلی دلم میخواست از اون نگاهای عاقل اندرسفیهانه بهش بندازم بگم خودتو دست بنداز ولی فقط به لبخند ملیحی اکتفا کردم و گفتم:
ـ شرمنده میکنید خاله! من که انگشت کوچیکه شما و مامانم نیستم!
خاله خندید و گفت:
ـ یاد میگیری خاله!
romangram.com | @romangram_com