#شاه_کلید__پارت_261
برای ماسمالی این گندی که بالا آورده بود گفتم:
ـ اوف اره داداشت خیلی شیطونه...
صدامو پایین اوردم و گفتم:
ـ ارمینا! یکم حواستو بیشتر جمع کن اینا دنبال سوژه ان! اسم شهابم که تو سر زبوناس قشنگ میفهمن اگه به اسم کوچیک صداش کنی!
آرمینا سری تکون داد و مهرناز هم با عجله ازمون خداحافظی کرد و رفت! چون میترسید معلمش زودتر بیاد...
اینقدر حرص خورده بودم که یادم رفت به بچه ها اعلام کنم امتحان داریم حداقل بخونن شهاب خیط شه!
رفتم پای تخته وایسادم و با داد گفتم:
ـ بچه ها! بچه ها! یه لحظه گوش کنید! امروز امتحان داریم بشینید بخونید، تقلب بنویسید یه کاری بکنید به هرحال امتحان داریم!
نگارـ تو از کجا میدونی؟
با من من گفتم:
ـ ام...اوم! چیزه ...خب برگه هارو تو دست استاد دیدم!
حالا بچه ها با سر حمله کردن به کیفاشونو کتابارو در آوردن تا بخونن و یه سری هم شروع کردن رو میز تقلب نوشتن!
با اومدن شهاب اونایی که تقلب مینوشتن دستاشونو بردن زیر میز و مثه جغد زل زدن به شهاب! شهاب با یه لبخند خبیثانه همه مارو از نظر گذروند و گفت:
ـ بچه ها اماده باشید امتحان داریم!
انتظار داشت همه الان شوکه بشن ولی همه بی سر و صدا مشغول مطالعه شدن این دم آخری!
شهاب ـ جمع کنید خودکارارو بزارید رومیز! تو جامیز هیچی نبینم! بینتون یه کیف بذارید...سریع...
شهاب همینطور که برگه هارو پخش میکرد رو به کیمیا اشاره کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com