#شاه_کلید__پارت_256

شهاب با لحنی که خنده توش موج میزد گفت:

ـ خانومم حالا شما خون کثیفتو آلوده نکن واسه بچمون خوب نیست!

با این حرفش ، هرچند که شوخی بود گر گرفتم و لب پایینمو گزیدم و گفتم:

ـ ای بی حیا! جلو فک و فامیل زشته! خون خودتم آلوده اس!

شهاب خواست جوابمو بده که با صدای بابا از پشت سرم ساکت شد:

ـ خب شهاب جان رزیتا راست میگه توهم باهاش برو! از طرف مدرسه اس مدیر حواسش بهت هست!

شهاب لبخندی زد و گفت:

ـ آخه عمو (همیشه به بابای من میگه عمو!!! منم به بابای اون میگم عمو!) نمیشه شما که این دبیرستانیارو میشناسید، همشون سر و گوششون میجنبه، همه که مثل رزیتا و آرمینا دختر خوبی نیستن که!

از این تعریفش نیشم باز شد و با لبخند نگاهش کردم...رومو برگردوندم تا ببینم بابا چی میگه...ولی با لبخند داشت حرفای شهابو تایید میکرد...برق تحسین رو برای اولین بار تو چشمای بابا اونم رو شوهرم دیدم! شانس که نداریم شده حتی یه بار از این نگاها به من بکنه؟!؟!هه!

خاله هم از اتاقش اومد بیرون و رو به شهاب گفت:

ـ اوا مادر! شهاب بهونه بنی اسرائیلی نیار پسرم! با رزیتا برو دیگه! مگه یادت نیست پیارسال اقای حیدری هم با بچه ها رفت اردو؟! تازه رفت تویه واگن جدا! تو اگه بری خیالمون از بابت رزیتا راحتمیشه تر میشه!

شهاب کمی فکر کرد و گفت:

ـ حالا ببینم چی میشه!

با این حرفش با لبخند بلند شدم و بوسه ای رو گونه خاله زدم و رفتم تو اتاقم .... این حالا ببینم چی میشه ی شهاب یعنی باشه میام! با خوشحالی رفتم موبه موی این قضیه رو برای شهرزاد تعریف کردم...اگه یکم دیگه ضایع بازی در ارم مطمئنم میفهمه عاشق شهابم!

اون شب اینقدر هیجان داشتم که مخ بابا و شوهر خاله و خاله ام رو خوردم! هی واسه خودم برنامه ریزی میکردم این شهابم هیچی نمیگفت! مثلا میخواست بگه دارم فکر میکنم بیام یا نه! ولی من تنها گیرش بیارم، از زیر زبونش میکشم بیرون که میاد یا نه!

تا قبل عید میرفتیم ، بعدش برمی گشتیم! وقتی هم که برگردیم یه هفته بعدش عیده و مدرسه تق و لقه! به خاطر همینه که همیشه عاشق آخر سالم! و جالبیش اینجاست که شروع سال جدید کنار شهاب هستم و این تنها چیزیه که از ته قلبم خواستارشم!!!

برای اولین بار امشب موقع شام خودم همه ظرفارو شستم و حسابی کمک مامانم کردم! بالاخره باید یه جوری انرژی و شادیم رو تخلیه میکردم! بعد از شستن ظرفا خواستم برم تو اتاق خودم که صدای خوش و بش کردن امین و شهاب باعث شد دم در اتاقشون وایسم...! ادم فضولی نیستم باور کنید فقط کنجکاوم! چیزی جز پچ پچ توجهمو جلب نکرد! به بحث امین و شهابم زیاد علاقه مند نبودم به خاطر همین از در فاصله گرفتم و رفتم تو اتاق خودم...به موبایلم نگاه کردم...دیشب شهاب بهم اس داد! باید اسمشو سیو کنم که مثه دیشب هنگ نکنم! انگشتمو روی اسمش حرکت دادم...شهاب...چه ابهتی!!! دوباره رفتم اس ام اس شب قبلشو بخونم...هرچند چیز خاصی نبود ولی خب برام لذت بخش بود که شهاب اول بهم اس ام اس داد و حتی شماره امو کش رفته بود! نه تنها ناراحت نشدم، بلکه الان واقعا خوشحالم! یادمه اولین سالی که سپهر موبایل خرید کلی از دستش کفری شدم که بدون اجازه رفته سر گوشی من! ولی همیشه این من بودم که اول میرفتم سراغش! هیچ وقت طعم اینکه کسی سراغمو بگیره رو تا امسال نچشیده بودم...بهتره یکم باز تر فکر کنم! اگه شهاب چندسال قبل هم بود، ممکن بود بازم بیاد طرفم؟؟! با این قیافه ای که من داشتم فکر نکنم! پس...نمیگم من ظاهر بین نیستم،چرا من ظاهر بینم اما کاش شهاب ظاهر بین نبود! کاش میتونستم ازش بپرسم نظرش درباره اون عکسم چی بوده؟! برام خیلی مهمه!چون تا جایی که یادمه سپهر این عکس رو کلی مسخره میکرد!

سری تکون دادم و نشستم رو تخت...سرمو بین دستام گرفتم و به در خیره شدم...کاش الان شهاب بیاد تو...همیشه من میرم تو اتاقش...انگار روش نمیشه بیاد! چقدر این پسر آقاست!برعکس سپهر که عین گاو سرشو مینداخت پایین و میومد تو اتاق!

romangram.com | @romangram_com