#شاه_کلید__پارت_255


ـ نه من جلو اون موشم!

شهاب خندید و گفت:

ـ بحث بعدی!

ـ خب باشه! ببین یه کاری میکنیم!!! من اول یه قضیه ای رو باهات درمیون میذارم بعد درباره همین بحث اول میرم رو مخت! من میگم که بهتره تو بری به اکبری جریان اینکه ما فامیلیم رو بگی...

شهاب حرفم رو قطع کرد و گفت:

ـ خسته نباشی واقعا! فکر کردی نمیدونه؟!

چشام از حدقه زد بیرون و گفتم:

ـ میدونه؟!

شهاب ـ اره بهش گفتم! همون روز که یاسی بلا سرت آورد به خانم اکبری گفتم! وگرنه فکر کردی میذاره خیلی راحت بهت نزدیک بشم؟!

سرمو تکون دادم و گفتم:

ـ خب پس پاشو بیا مشهد!

شهاب ـ مگه به همین راحتیه؟!

من ـ معلومه! حتی بیشتر از راحت! تو فقط باید ثبت نام کنی!

شهاب ـ من خوشم نمیاد اینا هی میخوان بچسبن به من! تو چجور زنی هستی میذاری شوهرت بره میون این همه دختر جوگیر؟!

منم مثه خودش به شوخی جبهه گرفتم و گفتم:

ـ تو چجور شوهری هستی میذاری زنت تنهایی بره تو یه شهر غریب؟! تک و تنها؟ وجدانت ناراحت نمیشه؟ نمیگی زنتو تو هوا میقاپن؟! (با این جیغ جیغام شهاب نمیتونست جلو خنده اشو بگیره و میخندید) میخندی؟ بایدم بخندی! پسر همسایه رو نگاه کن، نمیذاره زنش تنهایی تا دم کوچه بره! اونوقت تو داری زن جوونتو میفرستی تنها بره مشهد!

شونه های شهاب تکون میخورد و میفهمیدم که داره میخنده ولی جلو خودشو میگیره که قهقهه نزنه!


romangram.com | @romangram_com