#شاه_کلید__پارت_253


ـ استاد؟!

شهاب با کلافگی نگاهش کرد...میخواستم بهش بگم شهاب اونطوری نگاش نکن اون که نمیدونه تو خوشت نمیاد بهت بگن استاد!

شهاب ـ بله؟!

کیمیا با من و من گفت:

ـ استاد...شما اردو میاین؟!

شهاب به من نگاهی انداخت و گفت:

ـ اردو کجا؟!

کیمیا ـ مشهد!

انگار با این حرف دکمه پلی (PLAY) فکای بچه هارو زده باشن، همه شروع کردن با همدیگه حرف زدن و کلاس دوباره شلوغ شده بود که شهاب چند ضربه به میز زد تا بچه ها ساکت بشن...

شهاب ـ فکر نکنم معلما بتونن بیان!

نگار از اون طرف کلاس گفت:

ـ چرا استاد میتونن برن! باید ثبت نام کنن!

با این حرف حالا بچه ها شروع کردن به اصرار و التماس که استاد تورو خدا پاشین بیاین مشهد! خنده ام گرفته بود آرمینا هم ریز ریز میخندید...

آرمینا ـ چقدر تو بی غیرتی!

من ـ خفه شو!

شهاب چند ضربه به میز زد تا دوباره بچه ها ساکت بشن...!!!

شهاب ـ خب کیا میرن مشهد؟!


romangram.com | @romangram_com