#شاه_کلید__پارت_252
سارا ـ از اون شب مهمونی خیلی باهاش گرم گرفتی! به طوری که دوستای اصلیت فراموشت شد!
طعنه ی این حرفش به قدری زیاد بود که چشام گرد شد!
من ـ سارا! من دیگه حوصله دعوا باهاشو ندارم! ولی نمیدونم چش شده! یکی ندونه فکر میکنه متحول شده! ولی خب من بهش شکاکم!
آرمینا هم دستشو گذاشت رو شونه سارا و گفت:
ـ بابا شکاک!
خواستم جوابشو بدم که پارمیس نفس زنون از پله ها پایین اومد...تو دستاش سه تا برگه بود!
به ما که رسید وایساد تا نفسش جا بیاد! بعد با هیجان خاص خودش گفت:
ـ مشهد میاین دیگه شما دوتا؟!
و به من و نسیم اشاره کرد که با سر جوابشو دادم...
رضایت نامه هارو به سارا و آرمینا هم داد و شروع کرد به برنامه ریزی واسه سفر! با خنده گفتم:
ـ پارمیس تند نرو! اصلا ببینیم خانواده ها اجازه میدن یا نه؟!
پارمیس ـ فکر کن مامان بابای تو نذارن!
من ـ اون که اره ولی بقیه چی؟!
سارا ـ مامان من که میذاره! بابامم کلا با کله میفرستتم تا یه نفس راحت از دستم بکشه!
خندیدم و بقیه هم رضایت خانواده اشونو اعلام کردن! خوشم میاد بچه هامون پایه ان!
داشتیم باهم حرف میزدیم که خانم نامداری با خط کش چند بار کوبید رو میز تا یعنی بریم سر کلاسامون!
امروزم با شهاب کلاس داشتیم...تا وارد کلاس شد همهمه خوابید و کلاس دوباره ساکت شد...ای جونم جذبه!
شهاب پشت میزش نشست و دفتر کلاسیش رو دستش گرفت و نگاه سرسری بهش انداخت و یه نگاه هم به بچه ها...میخواست درس بپرسه...بچه ها هم که از درس پرسیدن بیزار بودن!!! به خاطر همین کیمیا یه بحث داغ انداخت وسط:
romangram.com | @romangram_com