#شاه_کلید__پارت_251
وخیلی سریع دستمو گرفت و دنبال خودش کشید و اجازه ی اعتراض کردنو بهم نداد...!!! میدونست اگه یه دقیقه دیگه هم معطل کنه قبول نمیکنم!!!
باهم رفتیم دم میز خانم نامداری و دوتا رضایت نامه ازش گرفتیم...پول سفر 230 تومن بود و قرار بود با قطار بریم...نمیدونستم برم یا نرم؟! تو دوراهی بودم چون تاحالا یه بار بیشتر از طرف مدرسه اردو نرفته بودم...بهم خوش نگذشته بود! با وجود یاسمن اصلا خوش نمیگذشت! ولی شاید ایندفعه با دوستای اصلیم خوش بگذره!پیارسال با یه گروه از دخترای در پیتی رفتیم سفر که کوفتم شد! موبایل برده بودم و یاسی لوم داده بود! اوووف حالا که یادش میوفتم میبینم چقدر مزخرف بود! این همون یاسیه؟! مطمئناً که اینطور نیست! یاسی یه نقشه ای تو اون کله اشه! و شاید این نقشه از سپهر سرچشمه بگیره! حتما سپهر میخواد زیر و بم احساسات و زندگی منو بکشه بیرون! وای خدا نکنه به یاسمن گفته باشه که من با شهاب نامزدم؟! وایی...خدا اگه یاسمن واقعا همون یاسمن چند سال پیش باشه که آبرومو میبره! کاش شهاب به خانم اکبری جریان رو بگه! حداقل بگه دختر خاله پسرخاله ایم!
با دستی که رو شونه ام حس کردم دست از فکر کردن برداشتم و به کنارم نگاه کردم...یاسمن بود که با لبخند نگاهم میکرد....برای یه لحظه قلبم اومد تو شرتم و برگشت سر جاش! یعنی سکته ناقصو زدم از بس که شوکه شده بودم! اونم این جا خوردن منو دید و دستشو از رو شونه ام برداشت و با لحن نگرانی پرسید:
ـ رزی حالت خوبه؟! ببخشید اصلا قصد ترسوندنت رو نداشتم!
همینطور که یه دستم رو قلبم بود نیمچه لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
ـ ببخشید من تو فکر بودم ترسیدم!
آرمینا و سارا هم که تازه از راه رسیده بودن با تعجب به من و یاسی که با لبخند داشتیم باهم حرف میزدیم نگاه کردن...نسیم هم دیگه نزدیک بود پس بیوفته!
کلا این نسیم زیاد پیاز داغ هر قضیه ای رو زیاد میکرد...یاسی متاقبلا به اوناهم لبخند گرمی زد و گفت:
ـ مثه اینکه بد موقع مزاحمت شدم دوستات از راه رسیدن!
با اینکه بدجور مزاحم بود ولی گفتم:
ـ نه اول کارتو بگو بعد برو عزیزم!
یاسی لباشو تر کرد و گفت:
ـ هیچی کاری نداشتم میخواستم بهت سر بزنم! بعدا باهم صحبت میکنیم!
و بوسه ای به گونه ام زد و رفت! همینطور با چشام بدرقه اش میکردم...بی حرکت سرجام وایساده بودم و دوباره نزدیک بود برم تو فکر که سارا بازومو گرفت و به سمت خودش چرخوند...درحالی که به یاسی اشاره میکرد و یه تای ابروشو بالا داده بود گفت:
ـ خبریه؟!
ابروهامو درهم کشیدم و گفتم:
ـ منظورت چیه؟!
romangram.com | @romangram_com