#شاه_کلید__پارت_249
من ـ خب...ام...من خاطره خوشی از اون دوران ندارم....با یادآوریشم عذاب میکشم!
شهاب ـ چرا؟!
من ـ خودت که میدونی...به خاطر سپهر...باهام بد کرد شهاب!
شهاب ـ رزیتا...هنوزم دوسش داری؟!
هنوز دوسش دارم؟! نه! من دلم براش میسوزه! همین! حس میکنم ورق برگشته و حالا سپهر عاشق منه! به خاطر همین دلم براش میسوزه!
من ـ نه! فقط دلم براش میسوزه...یه جورایی انگار جاهامون عوض شده!
شهاب ـ پس چرا میخوای انتقام بگیری؟!
من قصدم انتقام نیست! من هدفمو فراموش کردم! کاش میتونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم شهاب! نمیگم عاشقتم، ولی دارم عاشقت میشم! کاش میشد بهت بگم مثه سپهر عوضی نباش! کاش میتونستم بهت بگم....
من ـ نمیدونم....چون اینی که میبینی الان رو به روت نشسته فقط برای انتقام اینطوری شده!!!! من خودمو به آب و آتیش زدم تا سپهر رو بسوزونم! اما الان پشیمونم دلم براش میسوزه...
شهاب ـ خب الان کسی رو هم دوست داری؟!
چی بگم؟ دروغ؟ اگه راستشو بگم...ممکنه ازم فاصله بگیره...شهاب فقط پسرخاله امه...
من ـ نه کسیو دوست ندارم....تو چی؟
شهاب ـ منم کسیو دوست ندارم! یعنی تو فاز این چیزا نیستم....
ای شهرزاد دروغگو...خدا بگم چیکارت کنه الکی منو امیدوار میکنی!
برای اینکه بحثو عوض کنم، هرچی که تو مهمونی رخ داده بود رو براش تعریف کردم...از نظر شهاب هم یاسمن یکم مشکوک به نظر میرسید! حداقل اگه داشت نقش بازی میکرد که خیلی ناشی بود!!! لعنت بر من که نمیتونم راست رو از دروغ تشخیص بدم! از بس که خنگم!
به ساعت نگاه کردم...اوه!!! ساعت دوازدهه!!! خاک عالم یه ساعت نشستم اینجا دارم با شهاب زر میزنم!!! خیلی غیرمنتظره از رو تخت بلند شدم که شهاب با تعجب گفت:
ـ چی شد؟!
romangram.com | @romangram_com