#شاه_کلید__پارت_248
من ـ مگه مجبورتون کردن؟!
شهاب صاف تو چشمام زل زد و گفت:ـ اره...به خاطر تو دارم اینکارارو میکنم.....
من ـ یعنی محرم شدن با من اینقدر سخته؟!
شهاب ـ نه ولی خب منم آزادیامو میخوام!
من ـ مگه مجبورتون کردن؟!
شهاب صاف تو چشمام زل زد و گفت:
ـ اره...به خاطر تو دارم اینکارارو میکنم...مگه خودت مجبورم نکردی؟!
از اینکه اینقدر رک و بی پرده حرفشو زد یکم جا خوردم! ولی نه اونقدر که منگول بازی دربیارم!
من ـ چرا من ازتون خواستم! ولی فکر میکردم میتونیم باهم کنار بیایم! من فکر نمیکردم که باهم دعوامون بشه! راستش اصلا فکر نمیکردم که باید عقد کنیم! باشه...اونجوری نگام نکن بهت نمیگم شما...اعتراف میکنم، یکم بچگونه فکر کردم! دور اندیشی نکردم به قول خاله!
شهاب بی حرف به من خیره شده بود...کم کم داشتم از این خیره نگاه کردنش معذب میشدم...حس میکردم الان از خجالت آب میشم میرم تو زمین!صدامو صاف کردم و یه سرفه مصنوعی کردم شاید شهاب به خودش بیاد...که اینطور هم شد و نگاهشو ازم گرفت و گفت:
ـ خب ببخشید به خاطر رفتارم...فقط که موضوع عقد نبود! یه مسئله دیگه هم پیش اومده بود اخلاقم یکم سگی شده بود!
یعنی چه مشکلی بوده که باعث شده شهاب اینقدر بهم بریزه؟! از این لفظ حرصیش خنده ام گرفت و بی اراده گفتم:
ـ مثه خاله!
که یهو لبخندم محو شد و با خجالت لبمو گاز گرفتم تا دیگه زر مفت نزنم!!! شهاب هم خنده اش گرفته بود اما سعی میکرد جلو خنده اشو بگیره...چقدر این بشر خوش خنده اس! خیلی وقته نشستم پیشش اما اصلا دلم نمیخواد پامو ا زاین اتاق بذارم بیرون!
شهاب ـ راستی رزیتا...عکس بچگیات خیلی با نمک بود!
اخمی کردم و گفتم:
ـ خودتو مسخره کن!
شهاب ـ رزیتا...(خدا میدونه وقتی اینطوری میگه رزیتا چه حالی میشم) چرا هروقت از بچگیات حرف میزنم زود اخم میکنی و از جواب دادن طفره میری؟!
romangram.com | @romangram_com