#شاه_کلید__پارت_247


شهاب ـ بله دو بار!

با خشم مشتی به بازوش زدم که گفت:

ـ زورت نمیرسه جوجه!

یکی دیگه محکم زدم تو بازوش و بلند شدم که برم اما شهاب مچ دستمو محکم گرفت و به سمت خودش کشید.

شهاب ـ حالا چه زودم قهر میکنه جوجه!

تعادلمو از دست دادم و برای بار سوم نزدیک بود بیوفتم که با سرسختی خودمو پرت کردم کنارش رو تخت...از اینکارم خندید و گفت:

ـ اینم سومیش!

من ـ حساب نیست! تازه تقصیر خودت بود!

شهاب کنارم دراز کشید و گفت:ـ مثه اینکه بدتم نمیاد!

من ـ شهاب میزنمتا!

دوباره از اون لبخندای رزیتا کشش زد و گفت:ـ چه خوشگل عصبانی میشی!

من ـ منو نگه داشتی اینجا که اینارو بگی؟!

شهاب ـ چقدر تو بی احساسی!

از این حرفش جا خوردم...چقدر شهاب رک شده... نه به اون سردیش نه به این...خاک عالم...اخم ساختگی کردم و گفتم:ـ اقا شهاب شما که تا دیروز تحویل نمیگرفتید؟

شهاب ـ با موضوع عقد کنار اومدم...

من ـ یعنی محرم شدن با من اینقدر سخته؟!

شهاب ـ نه ولی خب منم آزادیامو میخوام!


romangram.com | @romangram_com