#شاه_کلید__پارت_246



شهاب خنده کوتاهی کرد و گفت:ـ منظورم این بود که چرا یهو اینقدر رسمی شدی؟! حالا من شدم شما؟!

همینطوری دو دل وایساده بودم و نگاهش میکردم که خودشو یکم جمع و جور کرد و جایی برام باز کرد تا کنارش بشینم... منم با خجالتی که ازم بعید بود رفتم کنارش نشستم...حالا باید چی میگفتم؟ شهاب کامل برگشت و دقیقا رو به روی من قرار گرفت...یکم زیادی بهش نزدیک بودم...به خاطر همین هول کردم!

شهاب ـ خب رزی...حوصله ات سر رفته یاد من افتادی؟!

دست پاچه شدم و گفتم:

ـ نه استاد این چه حرفیه؟!

شهاب پوفی کرد...در واقع نفس داغشو تو صورتم خالی کرد که قلقلکم گرفت و لبخند محوی زدم...ولی زود جمعش کردم و سعی کردم تو چشماش خیره نشم! پووووووف چه کار سختی...

شهاب ـ چرا سعی میکنی حرصم بدی؟!

با تعجب سرمو اوردم بالا و گفتم:

ـ من کی حرصتون دادم؟!

شهاب کلافه گفت:

ـ همین الان! هی رسمی حرف میزنی!

من ـ خب از دهنم میپره!

شهاب ـ خب یه کاری کن نپره!

خنده ام گرفته بود که شهاب گفت:

ـ رزیتا...خواهشا دیگه اونطوری نپر بغل من!!!

و با شیطنت زل زد تو چشمام! داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم! حرصی شده بودم و دندونامو میسائیدم بهم!

من ـمن؟! من پریدم بغل شما استاد؟! (از قصد هم استاد رو گفتم هم شمارو!)

romangram.com | @romangram_com