#شاه_کلید__پارت_245


خاک عالم من کی بغل شهاب بودم؟!

یاسی ـ ببینم شیطون (و یه ابروشو بالا داد) سر و سری با شهاب داری؟!

من ـ نه من سر و سری با اقای دانش فر ندارم ولی یاسی فکر کنم تو سر و سری باید داشته باشی چون هیچ کس اونو به اسم کوچیک صدا نمیکنه!

این بار بلند تر خندید و گفت:

ـ ولی تو صداش کردی! ولی من فکر میکنم (سعی میکرد لحنش شوخ باشه تا فکر کنم این زخم زبونا فقط شوخیه!) یه کاسه ای زیر نیم کاسه تو شهاب هست! یعنی تو و شهاب...میدونی بقیه میگن...

از کنارش بلند شدم و در حالی که لبخند بی رنگی میزدم گفتم:

ـ اینا همش شایعه است!

و با سرعت از بین رقصنده ها رد شدم و رفتم تو اتاق...

***

ـ ســـــــــلام به مادر گل و...

مامان ـ هیــــــس! دختر بابات خوابه! چیه نصف شبی صداتو واسه من ول میدی؟!

خنده ام گرفت و به ساعت مچیم نگاه کردم...تازه ساعت 11 بود! بی توجه به غر غرا و کنایه های مامان رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم...سرکی تو حال و تو اتاقا انداختم تا ببینم شهاب کجاست...با دیدن شهاب که رو تخت امینه و داره کتاب میخونه لبخندی زدم و رفتم تو اتاق...امین هم که نمیدونم چرا این روزا اینقدر کم پیدا بود...از مامانم میپرسیدم جواب سر بالا بهم میداد! رفته خونه دوستش، رفته خونه اون دوستش، نصف شب میاد، مهمونیه! نمیدونم داره چه غلطی میکنه! ولی حالش زیاد رو به راه نیست...ایشالا که خیره! (میگم حالش روبه راه نیست تو میگی ایشالا خیره؟! خدا اول تورو شفا بده!) ....بعد از تعویض لباس، رفتم پیش شهاب و یه سلام بلند بالا دادم که با لبخند جوابمو داد... ای قربون اون خنده هات!!! (زهرمار...!!!)

شهاب ـ خوش گذشت؟!

من ـ جای شما خالی!

یه تای ابروشو با تعجب بالا داد و گفت:ـ شما؟!

من ـ رزیتا هستم!




romangram.com | @romangram_com