#شاه_کلید__پارت_244
دلم گرفت...چقدر این یاسمن با احساسه و من نمیدونستم...وای خدا...
من ـ کیو؟!
یاسمن ـ رزی...میتونم رزی صدات کنم؟!
من ـ اره راحت باش یاسی!
یاسی ـ رزی ، سپهر تورو دوست داره...ولی فعلا تحت تاثیر این تغییراتت قرار گرفته...سپهر آدمی نیست که دلش یه جا بند بشه...به خاطر همینه که...
بغض کردم...خدارو صدهزار مرتبه شکر کردم که حتی یه لحظه هم جای یاسمن نیستم! خدانکنه که شهابم اینطوری باشه...از همین امروز تصمیم گرفتم که از یاسمن حمایت کنم...شاید اینطوری راضی به عمل بشه و حالش خوب شه! این دختر سرشار از احساساته بی آلایشه....ولی بیماریش باعث میشه که نتونه احساساتشو بروز بده...
دستای ظریف و خوش تراش یاسی رو تو دستام گرفتم و گفتم:
ـ یاسمن تورو خدا ناراحت نباش...تو فقط برو عمل کن! شاید از این رو به اون رو شدی! شاید به آرزوهاتم رسیدی! یاسمن هیچ وقت نا امید نشو...
یاسمن فقط به یه لبخند محزون اکتفا کرد... تو همین لحظه یاد گریه سپهر افتادم...خواستم حرفشو پیش بکشم ولی نتونستم...که یاسی انگار ازتوی چشام این خواسته امو خوند و گفت:
ـ رزیتا...سپهر به خاطر تو امروز اشک ریخت...اذیتش نکن...من میفهمم ناراحت میشه ولی دم نمیزنه...اون فعلا حس عذاب وجدان داره خفه اش میکنه...ولی رزیتا گول اشکاشو نخور....فکر نکن چون من عاشق سپهرم دارم اینارو بهت میگم! نه! ببین اون تا مثلا چند ماه همین حس ندامت باهاشه...ولی بعد که بگذره دوباره براش عادی میشه... اون به تو عادت کرده بود...ولی اونطوری نبودی که اون میخواست! به خاطر همینم الان از رفتنش پشیمونه!
با این حرفا دلم آروم گرفت که ناراحتی سپهر زودگذره...
من ـ یاسمن پس تو چرا نمیری؟ ببین برو..ولی قبلش سپهرو به خودت وابسته کن...برو تا اون قدرتو بدونه...مطمئن باش تو همون چیزی هستی که اون میخواد...یه دختر مهربون و زیبا...میدونی قفل در قلب سپهرو با چه شاه کلیدی باید باز کنی؟! با زیباییت... اون شیفته دخترای خوشگله...و من میدونم تو هیچی کم نداری...ولی اگه عمل کنی هم خودت راحت میشی، هم اطرافیانت! درست نمیگم؟
یاسمن سری تکون داد و چیزی نگفت!
من ـ راستی یاسمن چطوری شد که با سپهر رسماً آشنا شدی؟!
یاسمن ـ میدونی از دستت عصبانی بودم خیلی زیاد...چون خواستم مثلا با به دست آوردن شهاب حرصت بدم...کلاسمو عوض کردم تا ناراحتت کنم! منو ببخش ولی دست خودم نبود انگار یه نیرویی وادار به این کارم میکرد! فکر نکن جنی شدم! ولی خب مشکل قلبم به خاطر همین مشکل روحی هست که دارم! ولی تو اصلا انگار نه انگار هیچ توجهی به شهاب نکردی! منم ازت عصبانی شدم...تو یه روز دوباره سپهرو دیدم که دم در مدرسه وایساده...مثه همیشه با نگاهش داشت دخترارو میخورد...ولی با دیدن تو برای چند لحظه نگاهش رو تو قفل شد و من بیشتر از پیش عصبانی شدم...ولی بر خلاف نظرم اینبار سپهر منتظر یکی دیگه بود! اون یه نفرم من بودم...قبلا باهم حرف زده بودیم و ...خودت که میدونی اون عسل دوست من بود...از کنارش که رد شدم صدام کرد....رفتم پیشش...بهم نگفت جریان از چه قرار فقط بهم گفت که میخواد تلافی کنه...بازم نفهمیدم تلافی چیو..ولی قبول کردم که اینبار شخصاً نقش دوست دخترشو بازی کنم....
یاسمن هی می گفت و می گفت و من بیشتر و بیشتر غرق حرفاش میشدم...یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی این بَشَر هست! چه دلیلی داره تو یه همچین مهمونی اونم وقتی که ادعاش میشه سپهر رو دوست داره بیاد بچسبه به من؟!
تو همین فکرا بودم که یاسمن با خنده گفت:
ـ آخه میدونی، یه بار که دیدم تو بغل شهابی فکرای بد کردم!
romangram.com | @romangram_com