#شاه_کلید__پارت_243


من ـ مهم نیست!!!

باید همین الان باهاش صحبت کنم راجع به عمل!!! خب بالاخره که باید بره عمل کنه...با این وضعی که من میبینم مامان باباشم حاضرن اینو ببرن خارج! فوقش واسه مدرسه اش یا اونجا ادامه تحصیل میده، یا مرخصی میگیره!!! چه میدونم! ولی بهتره باهاش حرف بزنم...ولی نه!!!! با یاسی نه! با سپهر...البته اگه مطمئن شدم یاسمن واقعا عاشق سپهره یا داره به خواست سپهر نقش بازی میکنه...

یاسمن ـ رزیتا...خیلی ازت خوشم میاد، میدونی ولی همیشه بهت حسودیم میشد تو خیلی خوبی از هر لحاظ...

به طور واضح یه تای ابروم ناخودآگاه رفت بالا...نکنه یه چیزی به خورد این بدبخت دادن؟!؟!

ادامه داد:

ـ ولی چون نمیتونستم باهات دوست بشم سعی کردم حداقل دشمنت بشم تا به چشمت بیام!

تک سرفه ای کردم که شاید به خودش بیاد بفهمه داره چی میگه ولی انگار اینارو قبلا هم میخواست بهم بگه...

یاسی ـ چرا اینقدر تعجب کردی؟!؟! اگه مریض نبودم شاید رفتار بهتری باهات داشتم ولی وقتی باهم رقیب شدیم منم سعی کردم سپهرو از چنگت دربیارم...آخه سپهر همیشه میومد دم مدرسه و من یه جورایی ازش خوشم میومد...فهمیده بودم که پسرعموی توئه...اوایل فکر میکردم به خاطر تو میاد....ولی رزیتا میخوام یه رازی رو بهت بگم....سپهر به تو نگاه نمیکرد! یعنی الان با خودت فکر نکن که به خاطر تو میومد! نه کلا به خاطر همه دخترا میومد! دارم آگاهت میکنم که اگه یه وقت اومد سمتت گولشو نخوری...ببین من سپهرو دوست دارم...ولی تورو بیشتر دوست دارم چون تو معصومی...ولی من دست خودم نیست...حتی کسایی که دوسشون دارم رو هم اذیت میکنم! منو میبخشی؟؟

حس کردم رنگم پریده...اینقدر تعجب کرده بودم که با خودم گفتم الانه که چشام از حدقه بزنه بیرون! یاسمن و این حرفا؟ سرگیجه امانمو بریده بود...

با دستایی که جلوی چشمم به حرکت در میومدن به خودم اومدم و با لکنت گفتم:

ـ اره...اره معلومه که میبخشمت! یاسمن مگه خودت دوست نداری خوب شی؟!

یاسمن ـ چرا...

من ـ پس چرا زیر بار عمل نمیری؟!

لحن یاسمن غمگین شد...

یاسی ـ من میترسم...خیلی میترسم...(و سعی کرد با لحن شوخی ادامه بده) هنوز جوونم و کلی ارزو دارم( و زیر چشمی به سپهر نگاه کرد که اینکارش از چشام دور نموند!).

من ـ خب ولی شاید با خوب شدنت به آرزوهاتم برسی!

یاسمن ـ نمیتونم! آرزوی من کس دیگه ای رو دوست داره!


romangram.com | @romangram_com