#شاه_کلید__پارت_241
ـ درکت میکنم!
و هردو خندیدم...حس کردم یکی بهم تنه زد.با عصبانیت برگشتم و سپهرو دیدم که با چشمای قرمزش زل زده بود بهم! چی شد؟؟؟؟!!! وقتی دید با تعجب نگاهش میکنم سریع روشو ازم برگردوند...داشت گریه میکرد...؟ لبخندم محو شد...با اینکه سپهر دشمنمه ولی حاضر نیستم گریه اشو ببینم...بازم از این تصمیم انتقامم پیشمون شدم...آرمینا هم که قیافه اش شبیه علامت سوال شده بود بهم خیره شد...عذاب وجدان بدجوری به دلم چنگ میزد...یعنی جدی گریه میکرد؟ اون که میگفت مرد گریه نمیکنه! فکر میکنم خیلی رنجوندمش...خدارو خوش نمیاد بهتره یه امشبو بذارم خوش باشه...برای اینکه مطمئن بشم هنوز چشاش قرمزه یا نه بهش تنه زدم که بهم نگاه کرد...ولی وقتی از قرمزیش مطمئن شدم دلم به درد اومد...سپهر از اون دسته آدماییه که وقتی گریه اش میگیره چشماش میشه کاسه خون...ولی نمیدونم چرا یاسی نفهمید...به یاسمن نگاه کردم که دیدم داره به بقیه نگاه میکنه و اصلا حواسش به سپهر نیست...یاد زمانی افتادم که با سپهر بودم و اون توجهی بهم نداشت.....منم اشک تو چشام جمع میشد ولی به روی خودم نمیاوردم و میگفتم سرما خوردم.. سپهر داره تاوان پس میده...چرا باید دلم براش بسوزه؟مگه من همینو نمیخواستم؟ چرا تمام غمام یادم رفت و حالا ناراحتی سپهر داره خفه ام میکنه؟!؟ وقتی من ناراحت بودم سپهرم عذاب وجدان گرفت؟ وقتی اون نگرفت چرا من باید بگیرم؟! بعضی وقتا از این مهربونیم عاصی میشم...من خیلی احساساتی ام...کاش شهاب اینجا بود...بالاخره شهاب اولین کسیه که بعد سپهر تونست توجه منو به خودش جلب کنه...حالا از تیپ و قیافه اش که بگذریم میبینم که ادم خوبی هم هست...ولی مطمئنم این روحیه لطیف من ، وقتی که سپهر اشک میریزه از عشق نیست...از سر دلسوزیه...من که حالا شهابو دارم ...دیگه نباید به انتقام فکر کنم...باید زندگیمو از نو بسازم...با شهاب...الان وظیفه مهم تری از انتقام دارم...به دست آوردن دل شهاب...این دفعه دیگه اشتباه نمیکنم....من دیگه 14 سالم نیست...17 سالمه! شهابم یه پسره 16 ساله نیست! ولی تا وقتی که از احساس خودم بهش مطمئن نشدم هیچی بهش نمیگم...نمیذارم مثه سپهر بشه...
اون شب به هر بدبختی بود تموم شد...و منم همش سعی میکردم دور و بر سپهر آفتابی نشم...زبونم دست خودم نیست وبعضی وقتا تلخ و تند میشه!!!! به قول خاله ام اخرشم این زبون کار دستم میده....اون موقع ها که با خاله لج بودم اینقدر زبون درازی کرده بودم که اینارو بهم میگفت!!! تنها چیزی که دلم میخواست این بود که زودتر برم خونه...هرچند میدونستم که وقتی میرسم خونه شهاب خوابه...ولی همین که میدونستم هنوزم هست ، بهم دلگرمی میداد...شاید این شروع یه عشق تازه است...یه عشق یه طرفه که از سپهر هم سخت تره...چون شهاب...نمیخوام تصمیم گیری کنم و اشتباه از آب در بیاد....اصلا نمیدونم یهو چی شد که به شهاب وابسته شدم....مگه اون چه فرقی با بقیه پسرا داشت؟؟؟ حتی به اندازه همه اونایی که وارد زندگیم شدن پیشم بود...ولی چی داشت که اینقدر جذابش کرده بود؟ انگار با عقد کردنمون هم این احساسم قوی تر شد... اینقدر فکرم پیش شهاب بود که نفهمیدم چطوری کادوهارو باز کردن و شام خوردیم! انگار فقط جسمم اونجا بود....روحم پیش شهاب بود. اگه آرمینا و سارا نبودن ومنو وادار به انجام کاری نمیکردن، مطمئنا یه گوشه میشستم و تو فکر فرو میرفتم... سعی میکردم با یاسمن هم همکلام نشم...ولی نمیشد چون دقیقا کنار من نشسته بود و مخمو به کار گرفته بود...به چرت و پرتاش گوش نمیدادم و فقط سرمو تکون میدادم...حتی در جواب حرفای بی ربطش!!!!! به چهره مغرورش خیره شدم...ولی هیچی نمیفهمیدم فقط لباشو میدیدم که تکون میخورد...!!! اصلا چی شده یاسی اومده با من حرف بزنه؟
یاسی ـ متوجه شدی؟!
من ـ آره! خب دیگه چه خبر؟!
یاسی با این حرف من زد زیر خنده و گفت:
ـ حواست نیستا!
لبخند کم جونی زدم و گفتم:
ـ چرا هست!
یاسی ـ رزیتا من الان ازت سوال پرسیدم جوابم چه خبر نیست!
من ـ ببخشید یاسمن چی پرسیدی؟
یاسمن ـ یه کاسه ای زیر نیم کاسه تو و شهابه!خبریه؟!
با شنیدن اسم شهاب آب دهنم پرید تو گلوم و با تعجب گفتم:
ـ من و شهاب؟! نه بابا این چه حرفیه!
یاسی با شیطنت خاص خودش بهم زل زد و گفت:
ـ خب پس چرا هول میشی!
من ـ نمیدونم! یاسمن چی شده امروز اومدی پیش من؟! شما که سایه منو با تیر میزدی!
romangram.com | @romangram_com