#شاه_کلید__پارت_240

آرمینا ـ پس دست از غر غر کردن بردار! خیلی هم راحت برخورد کن!

من ـ آره تو راست میگی!

و قیافه جدی به خودم گرفتم و خواستم از در خارج شم که پام دوباره گیر کرد به کفش و سریع دست ارمینا رو گرفتم تا نیوفتم! من یکی از دست چلفتی ترین ادما بودم که تو مواقع حساس سوتی میدن!!!

آرمینا که خنده اش گرفته بود گفت:

ـ شست پات نره تو چشت! اینجا دیگه شهاب نیست زرتی بپری بغلشا!

با این حرفش خندیدم و باهم رفتیم بیرون...

تازه یادم افتاد سپهر و یاسی رو درست آنالیز نکردم!!! به خاطر همین بهشون نگاه کردم که داشتن باهم حرف میزدن...یاسی یه لباس کرم پوشیده بود که هی وای من خیلی خوشگل شده بود لامصب برم بکشمش!!! سپهرم خوب شده بود ولی داشت به طرز ناشیانه ای نقش بازی میکرد...شاید جریان ایناهم مثه من و شهاب باشه که اینطوری برگ برنده دست منه! سپهر تقلید کار!

با آرمینا رفتیم وسط و رقصیدیم...سارا هم رفت از سپهر اینا شخصا پذیرایی کنه! وقتی کارش تموم شد اومد پیش ما...تا دیدمش همچین کشیدمش سمت خودم که بدبخت شوکه شد ولی حقش بود!

من ـ سارا چرا نگفتی یاسی هم میاد؟

سارا ـ خب...نمیشد بگم نیا که...مامانم با مامانش دوسته حالا این یاسی هم خودشیرین مامانم عاشقشه!

من ـ خیلی معذرت میخوام ولی سلیقه مامانت خیلی چرته!

سارا ـ این یکیو موافقم!

وقتی دیدم سپهر و یاسی دارن میان نزدیکمون خودمو جمع و جور کردم و خیلی سنگین رنگین جلو آرمینا رقصیدم ولی نمیتونستم جلو چشامو بگیرم و گاهی زیرچشمی بهشون نیم نگاهی مینداختم... یه فکری به ذهنم رسید هرچند ناشیانه و مسخره به نظر میرسید ولی برای آروم شدن و خارج شدن از شوکم بدک نبود! به خاطر همین تو یه حرکت جامو با آرمینا عوض کردم تا نزدیک به سپهر بشم...جوری که فقط سپهر بشنوه با یه لحن پر از دلتنگی گفتم:

ـ وای اری! جای شهابم خالیه...دلم براش یه ذره شده...

آرمینا ـ تو که همین امروز پیشش بودی!

چشمکی بهش زدم و گفتم:

ـ اره ولی خب یاد اون حرکت صبحش افتادم بیشتر دلم براش تنگ شد!

آرمینا ابروشو چندبار بالا انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com