#شاه_کلید__پارت_239
سارا ـ بــــــه! سلام! بالاخره اومدی؟! ازت نا امید شده بودم! بیا تو اتاقم لباستو عوض کن!
لبخندی زدم و رفتم تو اتاق... لباسمو عوض کردم. یه تونیک عسلی ـ طلایی پوشیده بودم با یه ساق مشکی براق...کفشای پاشنه بلند نقره ایم هم پوشیده بودم...لباسم باز نبود چون معذب میشدم! یه کمربند قهوه ای با رگه های عسلی هم روی تونیکم بسته بودم.....از این کمربندا خوشم میومد چون هیکلمو کشیده نشون میداد....موهامم صاف کرده بودم و دورم ریخته بودم... آرایشمم محو بود...از اتاق بیرون اومدم و بین جمعیت چشم چرخوندم تا ببینم اری کجاست...
داشت با سارا میرقصید...وقتی بهشون ملحق شدم، شروع کردیم به حرف زدن... همینطور که میرقصیدیم به کارای آرمینا هم میخندیدم...
من ـ اری امیر کوش؟
ارمینا ـ اوناهاش!
و به میزی که پسرا دورش جمع شده بودن اشاره کرد!
سرمو تکون دادم...تو همین لحظه صدای زنگ بلند شد اما کسی نشنید چون صدای آهنگ نمیذاشت صدای زنگ به گوششون برسه! ولی چون ماها نزدیک بودیم شنیدیم و سارا رفت درو باز کرد...من و آرمینا هم بیخیال شدیم و به رقصمون ادامه دادیم...صدای آهنگ که قطع شد دست از رقص برداشتم و به در نگاه کردم...تا چشمم به در افتاد سرجام میخکوپ شدم!!!!! ارمینا هم دست کمی از من نداشت! دهنمون کامل بازمونده بود!
یاسمن اینجا چیکار میکرد؟ سقلمه ای به ارمینا زدم و گفتم:
ـ یاسی اینجا چه غلطی میکنه؟!
که تو همین لحظه یه نفر دیگه هم وارد شد که تعجبمونو صدبرابر کرد!!! نمیتونستم خودمو جمع کنم! سپهر و یاسمن باهم؟!
وقتی دستای یاسمن تو دستای سپهر جا گرفت به سرفه افتادم و با چشمای از حدقه در اومده بهدستای یاسی و سپهر زل زده بودم! کم مونده بود خودمو لو بدم! تو عمرم اینقدر ضایع بازی در نیاورده بودم! آرمینا هم که متوجه شد سخت شوکه شدم با آرنجش محکم کوبید تو پهلوم! مثلا خواست اوضاع رو درست کنه با آخی که من گفتم بدتر شد و همه نگاها رو ما زوم شد! حالا پوزخند سپهر بدجوری رو مخم بود!!! کاش شهاب اینجا بود! میدونستم اگه بهش زنگ بزنم میاد ولی با وجود یاسمن نمیشد...نباید یاسمن چیزی بفهمه! همین که دست نقطه ضعف من ، تو دستشه برای هفت پشتم بسه! خب معلومه منظورم از نقطه ضعف من سپهره!!! و متقابلا منم نقطه ضعف سپهرم! من و سپهر هردو داشتیم با نگاهمون همدیگرو تیر بارون میکردیم و برای هم خط و نشون میکشیدیم!!
حس کردم دست کسی دور بازوم حلقه شد و منو با خودش کشوند تو اتاق...
من ـ آرمینا چیکار میکنی؟!
آرمینا ـ تو چیکار میکنی؟! چرا اینطوری شدی تو؟!
من ـ وای آرمینا من هنگ کردم! آخه یاسمن و سپهر کجا باهم آشنا شدن!؟ وای خدای من فکر اینجاشو نکردم! فکر کردم سپهر میوفته به پام!!! ببین الکی الکی خودمو بدبخت کردم!!! شهابم بدبخت کردم! به خاطر همینه اخلاق شهاب مثه سگ شده دیگه!!! اگه به زور عقد نمیکردیم الان اینطوری نمیشد! ای خدا...
آرمینا ـ واوو! بابا تو که توپت پره! حالاهم چیزی نشده که! به شهاب بزنگ بیاد!
من ـ نــــــــــه! همینم کم مونده که به شهاب زنگ بزنم و یاسی هم ازم آتو بگیره!
romangram.com | @romangram_com