#شاه_کلید__پارت_238

مامان ـ گفتم راستشو بگو!

من ـ سـ...سارا!

مامان ـ حالا نمیشه نری؟!

من ـ چرا نرم؟!

مامان ـ خودت که میدونی...من...زیاد با خانواده سارا راحت نیستم ، دوست ندارم دخترم هم بره!

من ـ اما مامـــان! من میخوام برم! خواهش میکنم!

مامان ـ رزیتا من به اونا اعتماد ندارم!

من ـ مامان من که دیگه بچه نیستم! من میتونم از خودم مواظبت کنم!

و با عجله به ساعت نگاه کردم و گفتم:

ـ وای مامان برم دیگه!؟ خواهشاً تورو خدا! ببین دیگه دیر شد من میرم بابای!

و گونه اشو بوسیدم و وسایلمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون!!! همینطور که از در خارج میشدم صدای مامانمو شنیدم که میگفت:

ـ باشه خوش بگذره مواظب خودت باش!

تو دلم قربون صدقه مامانم رفتم و از پله ها پایین رفتم...

***

صدای آهنگی که از داخل خونه به گوش میرسید، قلبمو به تپش در آورده بود!!! هیجان زده بودم و یه لبخند پت و پهن رو لبم بود! از اینکه مامان بهم اجازه داد (هرچند تو عمل انجام شده قرارش دادم) خیلی خوشحال شدم! بعد از چند باز زنگ زدن بالاخره مامان سارا درو باز کرد!

من ـ سلام خاله! ( همیشه به مامان سارا میگفتم خاله!)

خاله ـ سلام رزیتا جون! خوبی؟ بیا تو!

اومدم تو و سارا رو دیدم که از بین جمعیت رقصنده بیرون ، و به سمت من اومد!

romangram.com | @romangram_com