#شاه_کلید__پارت_236

و تا خواست از کلاس خارج شه منم سریع از در فاصله گرفتم و وانمود کردم حواسم به میز خانم نامداریه!

مخم درحال سوت کشیدن بود! یاسمن خیلی بچه بود! دلایلشم بچگانه بود! شهابم مثه بچه ها باهاش رفتار کرد! من بودم زمینو به آسمون میاوردم!!!!! (رزیتا تو حرف نزن با این مثالات!آبرو نمیذاری که!)

شهاب هم با جدیت از کلاس خارج شد...

***

سارا ـ میای؟؟؟؟

من ـ معلومه که میــــــــــــام!

سارا ـ قول؟! مثه سال پیش نشه که نیایا!

من ـ ببین یه سوال فامیلی جشن میگیری یا فقط دوستا!؟

سارا ـ مهمونیای مارو که میشناسی!

من ـ خاک بر سرت سارا به خاطر همین مهمونیات من نیومدم دیگه! مامانم نذاشت!

سارا ـ بس که خری! خب بهش نگو میشه دوست پسراتونم بیارید!

من ـ من که نمیارم ولی کار خوبی نیست!

سارا ـ ببین همه آشنان مشکلی پیش نمیاد! ما باهمه اشون رفیقیم!

من ـ از دست تو! حالا ببینم چی میشه! به آرمینا هم گفتی؟

سارا ـ اره به همه گفتم ولی مهرناز قبول نکرد ، ارمینا هم دو دله! من ـ باشه سارایی! ولی حواست باشه چیز بدی ببینم کشتمت! همینمون کم مونده که تو تولد بگیری! ولی یه سارا که بیشتر نداریم!

خانواده سارا اینا، یه چیزی تو مایه های سپهر اینان! خانواده مذهبی و تعصبی نیستن...خیلی راحت با مسائل برخورد میکنن...با همه این تفاوتایی که ماها داریم، بازم سارا دوست صمیمیونه! پارسال نتونستم تو تولدش شرکت کنم چون مامانم خوشش نمیاد که زیاد با سارا در ارتباط باشم! ولی خب به هرحال بازم با سارا معاشرت میکنیم و حتی اون تو مهمونیامون هم میاد! چون سارا دختر دوست بابامه ، مامانم میتونه بهش اعتماد کنه مخصوصا اینکه مامان فکر میکنه من هنوز عاشق سپهرم و نیاز به یکم تنوع دارم! ولی نمیدونه که با وجود شهاب ، به هیچ تنوعی نیاز ندارم! شهاب معرکه اس! ولی نه! من نباید اینطوری بگم! شهاب فقط پسرخاله امه همین...نباید از این فکرا کنم! نباید دوباره وابسته کسی بشم! من که هنوز شهابو نمیشناسم! از کجا معلوم تو زرد از آب درنیاد و مثه سپهر نشه!؟ پس باید بیخیالش بشم...اصلا شاید خودش یه کسیو دوست داشته باشه...نمیدونم....ولی بیخیال مهم نیست مهمونی سارا رو بچسب!!! ولی زیاد خوشم نمیاد برم! ولی میدونم آرمینا حتما میره! مخصوصا که سارا میذاره تو مهمونیش ، دخترا با دوست پسراشون بیان! ولی من هیچ کسو با خودم نمیارم! ولی این واسه آرمینا یه فرصته که با امیر باشه!!! میدونم اونجا خیلی معذب میشم ولی اگه نرم سارا ناراحت میشه! باید یه جوری هم مامانمو بپیچونم دوست ندارم بفهمه میرم یه همچین جایی! خب میتونم یه کاری بکنم! مثلا دو ساعت برم، بعد برگردم! ولی ای وای من جز دوستای نزدیکشم! اگه زود برم حسابی ناراحت میشه و بهم میریزه! سارا رو میشناسم! ولی خب شاید شایانم بیاد!!! ولی برام جای تعجب داره که مامان سارا چیزی بهش نمیگه؟ چه بیخیال! خب حق هم داره مامانش طرز فکر کاملا اروپایی داره! اگه یکم دیگه فکر کنم قطعا گیج میشم! به من چه که اینا چه نوع خانواده این!!! من میرم! حتما!

***

ـ کجا به سلامتی؟!

romangram.com | @romangram_com