#شاه_کلید__پارت_235
دوباره با این حرف شهاب بچه ها زدن زیر خنده و من هرلحظه از خجالت سرخ تر میشدم! هزاربار به خودم و بند کفشم لعنت فرستادم...! چقدر من بی حواسم این بند کفشم کی باز شده بود؟! حتما وقتی داشتم میدویدم!حالا حتما هم باید همون موقع زیرپام گیر میکرد!!!ارمینا هنوزم داشت میخندید که با آرنجم محکم زدم به پهلوش که به سرفه افتاد!!! چند دقیقه بعد کلاس دوباره آروم شد و شهاب درس دادنش رو شروع کرد!
ـ وایییی مهرناز نمیدونی که چی شد!!!
من ـ اه!!! بس کن دیگه ارمینا حتما باید به همه بگی؟!
آرمینا ـ مهرناز که هرکسی نیست! مهرناز باید بدونه بذار بگم یکم شاد شه!
و همه ماجرارو برای مهرناز تعریف کرد...مهرناز میخندید و من حرص میخوردم...تو همین حین شهاب از کنارمون گذشت و رفت تو کلاس خودمون! منم از پشت سرکی به کلاسمون انداختم و دیدم یاسی تنهاس! تازه یادم افتاد باید دوباره قضیه عوض کردن کلاسارو مطرح کنم!
ولی تا خواستم برم تو دفتر توجهم به شهاب و یاسمن که دقیقا رو به روی هم نشستن ، جلب شد و حس فضولیم فعال شد!
شهاب ـ یاسمن تا کی میخوای لجبازی کنی؟!
یاسمن ـ اخه استاد...واسه چی باید عمل کنم!؟
شهاب ـ ببخشید مثه اینکه یادت رفته خانم منصوری که شما داشتی خانوم خواجه وند رو به کشتن میدادی!
یاسمن هیچی نگفت...سرمو اوردم لای در و دیدم یاسمن اروم داره اشک میریزه...دلم سوخت!!!
شهاب ـ خب اگه میخوای عمل نکنی، حداقل کلاستو عوض کن!
یاسمن ـ جدی؟ اینطوری معامله میکنن؟!
شهاب ـ بله! اگه منو دوست داری برو عمل کن، اگه دوست نداری کلاستو عوض کن!
یاسمن ـ من از شما متنفرم!
شهاب ـ دل به دل راه داره خانم منصوری!!!! شما حتما باید کلاستونو عوض کنید! یا وگرنه من چیز دیگه ای برداشت میکنم!
یاسمن با جله بلند شد و وسایلشو جمع کرد و گفت:
ـ باشه مشکلی نیست!
romangram.com | @romangram_com