#شاه_کلید__پارت_234

شهاب-كمربند.!

منم نگاهي به شلوارم انداختم و با مسخرگي گفتم

-من اوصولانااا با شلوار مدرسه كمربند نميبندم.!

شهاب خيلي جدي خشن گفت:

-منظورم كمربنده ماشينه

رزيتا-من كمربند دوست ندارم!!احساسه خفگي بهم ميده.

شهاب-باشه

با كمال تعجب ديدم دارم كمربنده خودشو باز ميكنه…!!!

شهاب کمربند خودشو باز کرد و خیلی غیرمنتظره روم خم شد! برای یه لحظه نفسم بند اومد! خیلی وقت بود همچین حسی بهم دست نداده بود!!!عین میخ سر جام نشسته بودم و جم نمیخوردم! شهاب کمربند رو از کنارم کشید و برام بست. توهمین چند ثانیه ، نفساش که به صورتم میخورد هیجانم رو بیشتر میکرد هرچند این اتفاقات به دقیقه هم نکشید اما برام لذت بخش بود! دوباره با فکر اینکه من و شهاب به هم محرمیم، دلم از خوشی غنج رفت! ولی بعد دوباره با یادآوری صبح که قاب عکسم دست شهاب بود و اون داشت بهم میخندید، حالم گرفته شد! اون لحظه دلم میخواست بکوبم تو سر شهاب!

سرمو به سمت شهاب چرخوندم و دیدم با دقت داره رانندگی میکنه...چه قدر امروز خشن شده! البته دیشبم خیلی سرد شده بود...ای کاش رابطمون همونطور دختر خاله و پسرخاله ای باقی میموند...حسای ضد و نقیض حسابی عاصی ام کرده! نمیدونم دیگه باید چیکار کنم! نفسمو با صدا دادم بیرون که شهاب برگشت ولی خیلی سریع دوباره به جلوش نگاه کرد و پرسید:

ـ چیزی شده؟!

من ـ نه خوابم میاد فقط!

شهاب چیزی نگفت و چند دقیقه بعد رسیدیم!

من چند کوچه پایین تر از مدرسه پیاده شدم و شهاب هم رفت...همش نگران بودم که کسی مارو ببینه...!!! تا مدرسه رو یه نفس دویدم... بعد از اون سریع رفتم تو دفتر مدیر و دوباره بهش گفتم که کلاسمو عوض کنه!

من ـ خانوم شما به من قول داده بودید!

اکبری ـ رزیتا فعلا هنوز قطعی نشده ولی خب چون خیلی گفتی و کلاسا الان شروع شده فعلا برو سر کلاس اصلیت بعد دوباره بیا باهم حرف میزنیم! فقط سریع رزیتا...الان اقای دانش فر درسو شروع میکنه ها!

تا سر کلاسمم دویدم تا برسم....وقتی رسیدم سر کلاسم ، یکم صبر کردم تا نفسم سرجاش بیاد...دستمو گذاشته بودم رو دیوار و نفس نفس میزدم!!!راهرو کاملا خلوت و ساکت بود و این نشون میداد که همه سرکلاسان! ای وای بازم دیرم شد...! دستی به صورتم کشیدم و در کلاسمونو با شدت باز کردم و یه سلام بلند بالا به شهاب و بچه ها دادم و با عجله سمت میزم حرکت کردم که خیلی ناگهانی بند کفشم گیر کرد زیر پام و چشام با وحشت گرد شد و محکم افتادم تو بغل شهاب که دقیقا رو به روی من وایساده بود و بدتر از من نظاره گر این اتفاق بود! فقط خدا رحم کرد چون پشت شهاب شوفاژ بود و اگه شهاب نبود من با صورت میرفتم تو شوفاژ! ولی به جاش افتادم تو بغل شهاب! تا چند ثانیه کلاس ساکت بود اما بعضیا نتونستن جلو خندشونو بگیرن و زدن زیر خنده که کلاس از خنده منفجر شد!!! شهاب تقریبا رو شوفاژ نشسته بود و یه دستش رو شوفاژ بود تا از افتادن خودش جلو گیری کنه و یه دستش هم دور کمر من حلقه شده بود و من کامل چسبیده بودم به شهاب!!!! اینقدر این صحنه خنده دار بود که خودمم خنده ام گرفته بود اما با خجالت مقنعه ام رو جلو تر کشیدم و با یه ببخشید که به سختی از گلوم خارج شد، از بغلش اومدم بیرون و رفتم سر جام و نشستم که شهاب گفت:

ـ خانوم خواجه وند لطفا اول بند کفشتونو ببندید!

romangram.com | @romangram_com