#شاه_کلید__پارت_231


شهرزاد ـ ببین شهاب اینطوری گفت"مادر من شما حق نداری برای زندگی من تصمیم بگیری! جلو جمع هیچی بهت نگفتم احترام تو و خاله رو نگه داشتم وگرنه من دلیلی نمیبینم با یه دختر دبیرستانی مزدوج بشم!" بعد مامانمم گفت " تو غلط میکنی وقتی نمیخوای ازدواج کنی نقش بازی میکنی! مگه مردم بازیچه دست شماهان؟!" بعد شهاب گفت " مادر من شما تو کار ما دخالت نکنید! عقد واسه چی آخه؟ یعنی شما نمیتونید دهن مردمو ببندین؟!" بعد مامان صداش اومد پایین رفتم چسبیدم به در رزیتا!!! بعد گفتش که" اتفاقا میخوام عقد کنید تا دهن فامیل بسته بشه! لازم نکرده کسی هم بفهمه و جشن بگیریم! حالا تو خواستی یه لطفی به رزیتا بکنی ، الانم جفتتون باید چوبشو بخورید! تازه دو سال بیشتر نیست! نمیخوان دارتون بزنن که! فقط محرم میشید! همین!"بعد شهاب با عصبانیت رفت بیرون و درو کوبید بهم!

از کارای شهرزاد خنده ام نگرفت...از حرفای شهاب ناراحت شده بودم...من دختر دبیرستانی بودم؟ همین؟ اینقدر براش سخته فقط به من محرم بشه؟ اگه اینقدر ناراحته پس چرا همچین رفتارایی از خودش نشون داد؟

با تکونای دست شهرزاد به خودم اومدم:

ـ چی شدی رزیتا؟ از حرفای شهاب ناراحت شدی؟

من ـ مهم نیست...

شهرزاد ـ خیلی هم مهمه! گوش که نمیکنی! بذار بقیه اش رو بگم!

نگاهمو به چشمای منتظر شهرزاد دوختم و شهرزاد ادامه داد:

ـ بعد یهو مامانم از اتاق اومد بیرون و گفت "شهاب به خدا قسم، اگه عقد نکنی با رزیتا، خدا شاهده دیگه مادری به اسم مهناز نداری و منم پسری به اسم شهاب ندارم! فهمیدی؟" بعد شهاب دوباره اومد تو اتاق و گفتش که" باشه من عقدش میکنم! ولی قول نمیدم که رفتار خوبی داشته باشم! باید انتظار هرچیزی رو ازم داشته باشید! شما دارید با زندگیم بازی میکنید! باشه پس منم بازی میکنم" بعد مامان گفت" خودت این بازی رو با رزیتا شروع کردی حالا هم تاوانشو پس بده!!! بهم نگو که به این دختر علاقه ای نداری؟!" بعد شهاب چیزی نگفت چند لحظه...بعدش گفت" چرا من رزیتا رو دوست دارم دختر خوبیه، ولی فکر ازدواج باهاش...نه دیوانه کننده اس!!! بیخیال! فکر کن من و رزی؟! اصلا حرفشم نزن اون فقط دختر خاله امه!!!" مامانمم گفت" یه دختر خاله معمولی؟" حالا اینجاشو گوش کن! شهاب گفت" خب...نه زیادم معمولی نیست...یکم بالاتر از معمولی! یه جورایی...اه مامان ولم کن نصف شبی باید به شماهم جواب پس بدم؟! من رفتم بخوابم شب به خیر!" و این بار دیگه رفت بیرون ولی درو محکم نکوبید بهم! حال کردی رزی؟! وای رز اون دوستت داره!

از حرفای شهرزاد مثه خر ذوق زده شدم!!! یعنی شهاب مردد بود؟! خب پس من این مردد بودن رو میذارم پای دوست داشتن!!! خب دوست داشتن هم که نه...وابستگی...پس همچینم مخالف نبوده...حالا شاید بوده...ولی رفتار امروزش حسابی گیجم کرد...خیلی سرد بود....چند روز تحمل میکنم...آخرش میشه همون شهاب دوست داشتنی من!





صبح با صداي گند امين از خواب پريدم....!





رزيتا-اههه چته!!!ادمو اينطوري بيدار نميكنن!

امين-خوبه كه خودت ميگي ادم...!حالا حوصله بحث باهات ندارم رانندتم نمياد من بايد برسونمت...!

رزيتا-چرااااال؟!از سرويس جا موندم؟!


romangram.com | @romangram_com