#شاه_کلید__پارت_230
هم خوشحال بودم هم ناراحت! البته لازم به ذکره که خوشحالیم صدبرابر ناراحتیم بود!!! دلشوره داشتم و از هیجان زیاد دستام یخ کرده بود...
شهاب وقتی حال پریشونمو دید یه لبخند زد تا خونسردیمو حفظ کنم! دلم از لبخند قشنگش غنج رفت!!! اصلا حال خودمو نمیفهمیدم! من چم شده؟! چرا اینقدر هولم؟! نه جسمم نه ذهنم هیچ کدوم آروم و قرار ندارن!!! یعنی ممکنه که...؟! نه غیر ممکنه که...!!!
عاقد دوباره سوالشو تکرار کرد :
ـ دوشیزه رزیتا خواجه وند برای باره اخر میپرسم آیا بنده وکالت دارم شما رو به عقده موقت اقای شهاب دانش فر با مهریه ی معلوم یک کلام الله مجید و شاخه گل رز و 5 تا سکه بهاره ازدی به مدت 2 سال دربیاورم ایا بنده وکیلم؟
بالاخره به جدال درونی ام خاتمه دادمو چندتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم اروم باشم..!نگاهی به اطرافم کردم ..!با صدایی که میلرزید گفتم:با اجازه همه ی بزرگترا بله....!
باورم نمیشه حالا من زن شهابم!!! به شهاب نگاه کردم!مثه ماست زل زده بود به مامانش! برام جای تعجب داشت که چرا شهاب دیشب مخالفت نکرد! اگه مخالفت نکرده پس این اخم و تخمش واسه چیه؟! منم اخم کردم و بازم با پرویی زل زدم بهش تا حساب کار دستش بیاد...اما اون یه نگاه سرد بهم کرد و از جاش بلند شد و رفت...همه اومدن بهمون تبریک گفتن ولی فکر من درگیر شهاب بود...باید بهش میگفتم که چرا اینجوری میکنه...تحمل سردی از طرف شهابو نداشتم...بعد از رفتن مامان و بابا و شوهر خاله ام اینا، سریع رفتم تو اتاق امین و شهاب...ولی کسی تو اتاق نبود...با نا امیدی از اتاق خارج شدم و رفتم تو اتاق خودم...شهرزاد داشت با لبتابش کار میکرد...
شهرزاد زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت:
ـ چیه رزیتا؟ پکری؟!
من ـ شهاب چش شده؟!
شهرزاد ـ دیشب با مامان بحثش شده!
مشتاقانه نشستم رو تخت و زل زدم به شهرزاد که چهارچشمی لبتابشو نگاه میکرد و دل نمیکند ازش!!!
بالاخره یه نگاه بهم کرد و گفت:
ـ چیه؟
من ـ اکه هی! تازه خانوم میگه چیه! ادامه اشو بگو! سر چی دعوا کردن؟
با بی حوصلگی جواب داد :
ـ سر همین عقد و اینا... دیشب مگه صداشونو نشنیدی؟!
من ـ نه بابا چه دل خجسته ای داریا! من بیهوش شدم دیشب... خب چی میگفتن؟
تو همین لحظه شهرزاد بلند شد و صداشو صاف کرد؛ میخواست ادای شهابو در بیاره!
romangram.com | @romangram_com