#شاه_کلید__پارت_229
ولی بازم از فردا میترسیدم...ای کاش بخوابم و فردا بلند نشم! کاش همه این اتفاقات خواب باشه و من دوباره اون رزیتای 14 ساله شم! ولی اینبار رزیتای 14 ساله ای که عاشق درسشه، نه پسرعموش!!!
***
مامان ـ رزیتا این چه لباسیه؟! یه لباس درست حسابی تر بپوش عاقد داره میاد!!!
به لباسم نگاهی کردم! از عمد یه لباس کهنه و رنگ و رو رفته پوشیده بودم! انگار باخودم لج کرده بودم! کسی که به لباس من اهمیت نمیده حداقل واسه خودم ابرو داشته باشم!!! رفتم سر کشوم و یه لباس بهتر برداشتم...یه بلوز سفید به اصرار مادرم، با شلوار جین طوسی ام!هه! چه عروس گلی ام من خبرم! مثه همیشه موهامو بالای سرم جمع کردم و شال سفیدمم انداختم رو سرم... به چهره نگرانم از تو آینه نگاه کردم... رزیتا نترس...شما دوتا فقط محرم میشید!!! فکر کن شهابم مثه امینه...اینطوری راحت تر میتونی بهش نزدیک باشی...اگه قرار باشه سپهرو بچزونی این راه شرعی تره!!! بعدشم که به هدفت رسیدی نامزدیتونو بهم میزنی...تا اخر عمر که نمیخواین محرم بمونین! تازه مامانتم میدونه اینطوری فقط جلو فامیل نقش بازی میکنید همین! با این فکرا سعی میکردم خودمو آروم کنم...
چند ثانیه بعد شهرزاد با عجله وارد اتاق شد و گفت:
ـ وای واییی رزیتا عاقد اومد!
لبمو به دندون گرفتم و با اضطراب خیره شدم بهش که گفت:
ـ رزیتا نمیخوان بخورنت که! چرا این ریختی شدی تو؟!
من ـ چه ریختی؟
شهرزاد ـ مثه میت شدی!
و رژ لب صورتیمو برداشت و خودش مالید رو لبام... بعدش دستمو گرفت و باهم رفتیم پایین...
با پایین اومدن من و شهرزاد امین شروع کرد به بلبل زبونی:
ـ بـــــه! عروس خانومم که اومد!
من ـ مـــــر...
ولی تا چشمم به عاقد افتاد ساکت شدم و رفتم کنار شهاب که ساکت نشسته بود، نشستم... شهرزاد بهم اشاره کرد قرانو بردارم... قرانو برداشتم شروع کردم به خوندن..!وقتی تموم شده نفس عمیقی کشیدم از خدا خواستم این موضوع به خیر بگذره و عاقبت به خیر بشم! بوسه ای هم به قران زدم که همون موقع عاقد شروع کرد به خوندن خطبه ....دوشیزه رزیتا خواجه وند ایا بنده وکالت دارم شما رو به عقده موقت اقای شهاب دانش فر با مهریه ی معلوم یک کلام الله مجید و 100 شاخه گله رز و 5 تا سکه بهاره ازدی به مدت 4 سال به دربیاورم ایا بنده وکیلم؟
خیلی هیجان زده بودم همش انگشتای دستمو توهم میپیچوندم و نمیتونستم مثه یه دختر خوب رو صندلی بشینم! همش وول میخوردم که چشم غره های مامان منو به خودم آورد و سعی کردم یکم اروم باشم...
بیخیال رزیتا شهابه دیگه!!! شهاب پسر خالته! و چند ثانیه دیگه میشه شوهرت! وایــــی بسه دیگه خفه شو وجدان! داری دیوونه ام میکنی!
romangram.com | @romangram_com