#شاه_کلید__پارت_228
ـ شهاب جون مواظب خودت باش این یکم وحشیه!
بهش براق شدم:
ـ نکبت برو گمشو تو اتاقت حوصله اتو ندارما! همچین میکوبم تو صورتت اعلامیه شی بچسبی به دیوار!
امین همینطور که میخندید و از پله ها بالا میرفت رو به شهاب گفت:
ـ نگفتم؟!
من ـ برووووووو!
و امین دوباره خندید و رفت بالا...با شرمندگی به شهاب نگاه کردم و گفتم:
ـ شهاب من متاسفم! فکر اینجاهاشو نکرده بودم...
شهاب چیزی نگفت و رفت تو اتاق... شهرزاد هم اومد نشست کنارم و مثه من زانوهاشو بغل کرد و گفت:
ـ خب حالا میخوای چیکار کنی رزی؟!
با یه صدای گرفته و نا امید گفتم:
ـ نمیدونم...شهرزاد دارم فکر میکنم که سپهر اینقدر ارزش داشت که من به خاطرش با زندگیم بازی کنم؟! خب نمیدونم دوست ندارم باهاش عقد کنم...یعنی ...نمیدونم ....سردرگمم... همیشه فکر میکردم با عشق ازدواج میکنم...ولی خب هرچند این ازدواج نیست و نمیریم سر یه خونه زندگی...ولی به هرحال محرمم میشه، میشه شوهرم؟!
شهرزاد خنده ای کرد و گفت:
ـ بیخیال رزیتا...یکم دیگه فکرکنی داغون میشی...شهاب فقط یه مدت خیلی کوتاه میشه شوهرت بعدش یه دلیل جور میکنیم که بهم زدین...فکر کن نامزدته...نترس رزیتا چیزی نمیشه...خدارو چه دیدی؟ شاید عاشقش شدی...
زدم تو بازوشو گفتم:
نبونتو گاز بگیر! دیگه عاشق نمیشم! اونوقت عمه من بود میگفت به این روبه روییم یه حسایی دارم؟!؟!
از این فکرم خنده ام گرفت...منم با خودم درگیرما...اصلا هرچی باداباد...به درک! کسی نمیفهمه که...فقط کل فامیل میفهمن!!!هه!
شهرزاد بلند شد و دست منم گرفت تا بلند شم...دوتایی رفتیم تو اتاقمون...چشامو که دیگه از شدت خواب درحال بسته شدن بودن رو مالیدم و با خودم زمزمه کردم " خدا بزرگه رزی!"
romangram.com | @romangram_com