#شاه_کلید__پارت_227
ـ فردا باید عقد کنید همین که گفتم! اگه قراره از این داستانا تو فامیل داشته باشیم، باید عقد کنید!
ـ فردا باید عقد کنید همین که گفتم! اگه قراره از این داستانا تو فامیل داشته باشیم، باید عقد کنید!
چشمام از حدقه زد بیرون! همزمان با شهاب گفتم:
ـ چـــــی؟!
شهرزادم دهنش وامونده بود...در ورودی دوباره باز شد و امین وارد شد...فکر کنم همه حرفارو شنیده بود چون اونم بی مقدمه گفت:
ـ چـــــی؟!
خاله ـ شهاب و رزیتا فردا عقد موقت میکنن....که بهم محرم باشن!!!
شهاب ـ اما مادر من نمیشه!
من ـ اخه خاله! چیکار به حرف مردم دارین شما ، خب انکار میکردین!
وای خدا بازم بچگی کردم! اگه فرار نمیکردم و از خودم و شهاب دفاع میکردم الان اینطوری نمیشد...
مامان ـ تو یکی حرف نزن! حالا فردا عقد میکنین به عاقد خبر میدم بیاد!
من ـ حالا چرا داد میزنی نصف شبی!؟ مردم خوابن!
مامان بازومو ول کرد و خاله و مامان رفتن تو اتاقشون... شوهر خاله ام هم بدون اینکه چیزی بگه فقط رفت!!! یا به قولی چغندرم حسابمون نکرد، ما هویجیم کلا!...چند لحظه به شهرزاد و شهاب امین که تازه اومده بود خیره شدم و بعد دو دستی زدم تو سرم و نشستم رو زمین! زیر لب گفتم:
ـ خاک تو سرت رزیتا!
حس کردم کسی دستشو گذاشت رو شونه ام...سرمو بالا گرفتم و امین رو دیدم که با لبخند نگاهم میکنه:
ـ حالا اشکالی نداره خواهری عقد موقته دیگه! شهابم که غریبه نیست! بده داری از ترشیدگی درمیای؟!
با حرص بهش نگاه کردم و با پام زدم تو پاش که صدای خنده اش بلند شد و رو به شهاب گفت:
romangram.com | @romangram_com