#شاه_کلید__پارت_226
مامان ـ حرف نباشه رزیتا! حرف نباشه که سخت ازت عصبانی ام!
من ـ دِ آخه چرا؟!
هنوز خاله اینا رو ندیده بودم...
شهاب با چشمای گشاد شده به من و مامان نگاه میکرد که تو همین لحظه خاله هم وارد شد و با کیف دستیش شتـــــــــــــرق! زد تو کمر شهاب...وسط دعوا خنده ام گرفته بود شهرزادم که اومده بود داشت ریز ریز میخندید!!! هی خودمو نیشگون میگرفتم مبادا بخندم ولی نمیشد صحنه باحالی بود که شهاب از خاله کتک بخوره!
مامان ـ نیشتو ببند ور پریده! سپهر راست میگه؟!
خنده امو جمع کردم و گفتم:
ـ چیو راست میگه بابا به منم بگید جریان چیه بعد کتک بزنید!
مامان ـ سپهر میگه تو و شهاب باهم دوستید درسته؟! میگه نامزدین!جلو جمع گفت نامزدین!
وای نه! بالاخره زهرشو ریخت...
من ـ نه بابا شایعه اس!
خاله ـ شهاب میکشمت!
شهاب ـ اِ به من چه! حالا هرچی که یه پسر بچه لوس میگه که نباید واقعیت داشته باشه!
من ـ افرین این پسر بچه لوسو خوب اومدی پسرخاله!
شهرزاد که دیگه اون پشت داشت میترکید از خنده...خودمم دست کمی از اون نداشتم...
مامان یه نیشگونی از بازوم گرفت که جیغم رفت هوا!!! ولی حرفی نزدم که مامان گفت:
ـ دختره احمق من جواب فامیلو چی بگم؟! جلو فامیل گفته رزیتا نامزده شهابه!!! با اون رقصتونم که دیگه همه مطمئن شدن!
خاک بر سر من یعنی! رزیتا ریدی با این چزوندنت!!! خاک تو سرت کنن!
خاله هم با عصبانیت گفت :
romangram.com | @romangram_com