#شاه_کلید__پارت_225


شهاب ـ یه زمانی می خوندم...!چطور؟

من ـ هیچی همینجوری!

لبخندی محو نشست رو لبم. فکر خوبی بود اگه دوباره شروع میکرد...منم بهش ملحق میشدم!

بدون هیچ حرفه دیگه ای رفتم تو اتاقم با هزار بدبختی لباسمو اویزون کردم...!موهامو باز کردم و دورم ریختم...!نمی دونم چرا استرس داشتم می ترسیدم سپهر یه کاری کرده باشه....!وای اگه بابا میفهمید چی....؟! بیخیال رزیتا، سپهر فقط جلو خودت حرصت میده! همون موقع صدا داده بابا پیچید تو خونه...!

بابا ـ رزیتاااااااا!!!

من ـ وای...!فهمید همه چیو...! خدایا خودمو سپردم دست خودت!

صدای داده بابام دوباره بلند شد...

زود در اتاقمو باز کردم رفتم پایین...! سرمو چرخوندم که شاید شهابو ببینم ولی نبودش..! بابام تا منو دید به طرفم اومد...!بازومو گرفت و گفت:

ـ سپهر چی میگه؟

من ـ بابا بزار توضیح بدم...!

بابا ـ چی رو توضیح بدی هان؟ابرومو بردی رزیتا....! تو این چند وقت مراعات حالتو کردم هیچی بهت نگفتم پرو شدی...!

داشتم از ترس به خودم میلرزیدم که همون موقع امین اومد بازوی بابارو گرفت...

امین ـ بابا بیا بریم تو حیاط شما فعلا عصبانی هستیبیا بریم اروم شدی میایم تو الان یه کاری میکنی بعدا پشیمون میشی...

بابام یه نگاهی بهم انداخت که نزدیک بود خودمو خیس کنم! و همراهه امین رفت بیرون...! با رفتن بابا با راحتی نفسمو دادم بیرون خواستم برم تو اتاق که مامان سریع از پله ها بالا اومد و بازومو گرفت و با خودش کشید و برد پایین...فکر کردم که الان شوت میشم پایین از پله ها ولی حواسش بود... امشب بازوم کبود میشه من مطمئنم!





من ـ آیی مامان چی کار میکنی؟!


romangram.com | @romangram_com