#شاه_کلید__پارت_224

شهاب ـ ولی رزیتا! یه مشکلی! من که ماشین ندارم!

واییی فکر اینجاشو نکرده بودم! با درموندگی به شهاب نگاه کردم که گفت:

ـ مشکلی نیست پیاده میریم!

با این حرفش پقی زدم زیر خنده...نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم! با این سر و وضع؟! به شهاب نگاه کردم که خیلی جدی بهم خیره شده! خندمو جمع کردم و گفتم:

ـ اخه با این ریخت و قیافه؟! پیاده بریم شهاب؟!

شهاب ـ رزیتا تا خونه که راهی نیست دختر!

من ـ شهاب پولم نداری؟!

شهاب ـ نه متاسفانه! نمیدونستم باید تو یه عملیاتم شرکت کنم!!!

خب این یعنی اینکه پیاده بریم!

شهاب حرکت کرد و من فقط مات نگاش میکردم! بیخیال!!! 20 دقیقه پیاده روی؟! اونم با این کفشا؟! تو این هوای سرد؟! ای خدا...دنبال شهاب راه افتادم... تقصیر خودم بود... خنده ام گرفته بود...

سرعت قدمامو بیشتر کردم تا به شهاب برسم...حالا دیگه کنارش بودم...اروم اروم داشتیم به سمت خونه میرفتیم! خیلی ریلکس، ساعت 12 شب،تو این هوای ابری! چی؟ ابری؟ به بالای سرم نگاه کردم که دیدم بعله! کم کم بارونم شروع میشه...بازم سرعت قدمامو سریع تر کردم ولی با این کفشای پاشنه بلند واقعا سختم بود...شهابم بی حرف دنبالم میومد...دیگه فهمیده بودم شهاب وقتی عصبی یا ناراحته یا حرف نمیزنه و سرد برخورد میکنه، یا داد و هوار میکنه!!! کلا نمیتونه متعادل برخورد کنه! 10 دقیقه بعد رسیدیم...دیگه نا نداشتم!!! پیاده روی برام خوشایند بود ولی نه تو این وضعیت به خاطر همین خسته شده بودم و غر غر میکردم که شهاب با کلافگی گفت:اه رزیتا چه قدر غر میزنی...ساکت باش دیگه نقشهی من نبود که نقشهی خودت بود...!





با این حرفش دیگه لال شدم!!!کلیدو از کیفم برداشتم و درو باز کردم...سریع رفتیم تو..

شهاب با کلافگی کفششو از پاش در آورد و یه گوشه انداخت...!به من که بهش زل زده بودم یه نگاهی انداخت سرشو تکون دادو گفت:خدا امشبو به خیر کنه...!سرمو تکون دادم گفتم:امیدوارم سپهر کاری نکرده باشه...!داشتم از پله ها میرفتم بالا. صدای شهابو شنیدم که زیر لب گفت:

ـ لا الله الا الله!!! از دست این دختر!!!

با این حرفش یاد یه چیزی افتادم...یهو گفتم:

ـ راستی شهاب تو نماز می خونی؟

romangram.com | @romangram_com