#شاه_کلید__پارت_223
مهرناز ـ خب چیکار کنیم حالا! کجا میری؟! مامانت اینا هنوز هستن!
من ـ مهرناز الان وقت جواب دادن ندارم...
و رو به آرمینا که هنوز بیرون وایساده بود گفتم:
ـ ارمینا قربون چشات یه نگاه بنداز ببین سپهر داره چه غلطی میکنه؟!
ارمینا به سمت سالن خیره شد...خیلی بی مقدمه به طرفم چرخید و گفت:
ـ اوه اوه گاوت دو قلو زایید! سپهر داره یه غلطایی میکنه...داره همه رو جمع میکنه....
با یه لحن پر گلایه و مضطرب گفتم :
ـ واییی خدا فکر کنم میخواد بگه!
آرمینا و مهرناز همزمان باهم گفتن:
ـ چیو؟!
من ـ اینکه منو شهاب نامزدیم!
مهرناز و آرمینا با چشمای ورقلمبیدشون زل زدن به من و گفتن:
ـ مگه نامزدین؟!
سرمو اوردم بین در و به سالن نگاه کردم که کم کم همه یه جا جمع میشدن،و بعد بی حوصله گفتم:
ـ معلومه که نه! وای حالا چطوری از اینجا فرار کنیم؟! میگما میتونید یه جوری سرشونو گرم کنید تا من و شهاب از بینشون بگذریم؟!
ارمینا و مهرناز در جواب چشمای منتظر من سری تکون دادن و من خیلی اروم و بی سر و صدا از تو اتاق بیرون اومدم...صدای موزیک قطع شده بود و همین اضطرابمو بیشتر میکرد! همزمان با من شهاب هم از اتاق بغلی خارج شد و دو تاییمون باهم رفتیم پایین... مهرناز و آرمینا هم زودتر از ما رفتن پایین... چند ثانیه صبر کردم تا آرمینا یه طوری حواس سپهرو پرت کنه...بقیه هنوز مشغول بودن و فقط تعداد کمی بیکار وایساده بودن...دستام از شدت هیجان سرد شده بود....فقط کافی بود سپهر مارو ببینه، دیگه همه چی تموم میشد...مهرناز هم رفت بین خانومایی که بیکار بودن و وادارشون کرد که بهش توجه کنن... نمیدونم چی میگفت بهشون ولی خیلی جلب توجه کرد... ارمینا هم قربونش بشم مخ سپهرو کار گرفته بود!!! منم سریع به شهاب علامت دادم و باهم از پله ها اومدیم پایین... خیلی اروم در ورودی رو باز کردم و اول شهاب و بعدش خودم، خارج شدیم... یکم که از خونه دور شدیم، یه نفس راحت کشیدم و رو به شهاب گفتم:
ـ آخییییییش! از خطرات احتمالی نجات پیدا کردیم!
romangram.com | @romangram_com