#شاه_کلید__پارت_222
بی اراده با صدای بلند گفتم:
ـ مهرناز بهت گفت؟!
شهاب از این هول شدن من خنده اش گرفت و گفت:
ـ نه خودم دیدم!
از اینکه شهاب حواسش به من و کارامه حس خوبی پیدا کردم... انگار قند تو دلم آب میکردن!!! (خـــــــــــاک بر سر بی جنبه ات کنن دختر!)... ولی خب بازم دلیل بر این نمیشه که احساسی ناشناخته ای که من بهش دارم ، اونم به من داشته باشه!!!
دیگه چیزی نگفتم...حوصله جر و بحث نداشتم... باید زود جیم میزدم و میرفتم!!! چون میدونستم سپهر میخواد چیکار کنه!!! ولی وقتی من و شهاب اونجا نباشیم اینکارو نمیکنه...میدونم میخواد آبرومونو ببره و مثلا بگه که ما نامزدیم! هه! ولی کور خونده. توهمین فکرا بودم که حس کردم یکی با شدت بهم تنه زد...سرمو برگردوندم و سپهرو دیدم که داشت میرفت سمت جمعیت...قلبم هری ریخت پایین!!! سریع به شهاب نگاه کردم و رفتم سمتش...
من ـ شهاب!
شهاب ـ بله؟!
من ـ پاشو بریم!
شهاب ـ کجا بریم نصف شبی؟!
من ـ خونمون دیگه!
شهاب ـ بدون خاله اینا ؟
من ـ ببین شهاب وقت نداریم سپهر الاناس که گند بالا بیاره! سر درد و بهونه میکنیم و خیلی ساکت میریم از اینجا بدون اینکه کسی بفهمه!
شهاب ـ کلید داری؟!
من ـ اره دارم فقط بدو برو حاضر شو!
سرمو برگردوندم تا سپهرو ببینم...هنوز داشت دور خودش میچرخید و وضعیت و بررسی میکرد. با دیدن من لبخند شیطانی (!!!) زد و دستشو برام تکون داد. فهمیدم یه فکر پلید تو اون کله پوکشه!
سریع رفتم تو اتاق و مانتومو پوشیدم و شالمو سرم کردم و حاضر شدم... در اتاقو نیمه باز کردم و از لای در به سالن نگاهی انداختم. مهرناز و ارمینا دنبالم میگشتن! مهرناز سرشو برگردوند سمت در و من براش دست تکون دادم تا بیاد پیشم. اونم بازوی ارمینارو گرفت و دوتایی اومدن تو اتاق...
من ـ خاک تو سرتون کنن چقدر تابلو اومدین تو!
romangram.com | @romangram_com