#شاه_کلید__پارت_221
ولی وقتی هیچ تغییری تو صورت برافروخته ام ندید ساکت شد...خدارو شکر فقط مهرناز اونجا بود و حواسش به ما بود... بقیه ندیدنمون وگرنه باید برای زدن سپهر بهشون جواب پس میدادم... پسره عوضی نکبت!
چند دقیقه گذشت اما هنوزم عصبانی بودم...دلم میخواست بزنم سپهرو به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم کنم!!! روانی نصف نیمه!!!
کسی دستشو گذاشت رو شونه ام و منو برگردوند سمت خودش... وقتی فهمیدم شهابه سعی کردم حالت چهره ام رو عوض کنم و عادی باشم...
من ـ هی سلام شهاب خوش میگذره؟!
هه چه حرف بی ربطی!!!
شهاب ـ اره خوبه... رزیتا چیزی شده؟!
خودمو زدم به کوچه علی چپ ـ نه چیزی باید شده باشه؟!
خاک بر سرت رزیتا با این جواب دادنت! اخه این چه طرز جمله بندیه؟! الان میفهمه یه چی سر جاش نیست و اونم اعصابته!!!
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
ـ مطمئنی؟!
دیدی گفتم!!! فهمید!
من ـ اره بابا مطمئن باش...
شهاب ـ چشمات یه چیز دیگه میگه ها... مطمئنی چیزی عصبانیت نکرده؟! یا بهتره بگم کسی؟!
بازم خودمو زدم به اون راه ـ بیخیال بابا چیزی نشده که!
شهاب ـ پس چرا زدی تو گوش سپهر؟!
romangram.com | @romangram_com