#شاه_کلید__پارت_220

سپهر ـ تنهای تنها...!

ای بزنم دکور مکورشو بیارم پایین پسره نکبت!

من ـ مهرناز که غریبه نیست... من بدون مهرناز جایی نمیام...

سپهر یهو عصبانی شد بازومو محکم گرفت برد ته سالن... مهرنازم با حیرت نگاهش میکرد..

من ـ هوی مرتیکه بیشعور چرا همچین میکنی؟!

سپهر ـ مگه بهت نمیگم میخوام باهات تنها باشم!؟

من ـ تو حق نداری دستور بدی بهم!

پوزخندی زد و گفت:

ـ هه! قبلا که ناراحت نمیشدی!

من ـ قبلا ، قبلا بود! الان ، الانه! درضمن توهمی نشید یه وقت! من اصلا هیچ علاقه ای ندارم که بخوام باهاتون هم صحبت بشم!

سپهر ـ نترس نمیخورمت جوجو!!! میخواستم بهت بگم یه سوپرایز برای تو و اقا شهابت دارم...

حس کردم قلبم از جا کنده شد... این حرفش بوی تهدید میداد... خیلی ترسیدم...

پوزخند سپهر پررنگ تر شد و گفت:

ـ چی شدی؟! چرا رنگت پرید عشقم؟!

انگار که با این کلمه عشقم اتیشم زده باشن ، منفجر شدم و یکی زدم تو گوشش که دفعه اخرش باشه به من میگه عشقم و منو تهدید نکنه!!!

هنوزم با پوزخند نگاهم میکرد... حس میکردم دست خودم بیشتر از صورت اون درد گرفت!!!

با خشم نگاه اخرو هم بهش انداختم و ازش دور شدم... مهرناز تا منو دید نیشخندی زد و گفت:

ـ دمت گرم بابا! همچین زدی تو گوشش من جای سپهر دردم گرفت!

romangram.com | @romangram_com